حاصل زندگیم

خاطرت ، داستانها ، پیشنهادات ، نصیحت ها و ... کلا من حاصل زندگیم

قسمت چهارم

یادمه اون روزی که این ماجراها استارت اصلیش رو خورد
ببینید ، فرض کنید من یه کسی هستم که یه مقدار تنشمه و یه لیوان آب هم روی میز هست
به هر دلیلی توجه آنچنانی به اون لیوان آب نمیکنم ،نه ابنکه قدرشو ندونما ولی من عطش شدید ندارم و یه مقدار فقط تشنمه و از طرف دیگه یه لیوان آب هم جلومه دیگه
بعد یهو یکی بخوره به میز و لیوان کج بشه
مطمینا وقتی بگیرمشو نذارم بریزه ،یا اصلا به هر دلیل دیگه ای نریزه ، بیشتر از قبل قدرش رو میدونم
شاید همون لحظه لیوان آب رو بردارم و بخورم چون یا چشم خودم دیدم که ممکنه بریزه و از دستش بدم
حالا تازه تشنگیم خودشو نشون میده ، شاید حتی حس تشنگی کاذب هم به وجود بیاد و بیشتر از چیزی که تشنمه امه احساس تشنگی کنم


قضیه من و فریبا هم همین شکلی بود
رابطه خیلی خوب و نزدیکی داشتیم و من فک میکردم اسلام برای جلوگیری از رابطه جنسی نامشروع و خیانت به همسر و هزارتا چیز شبیه این گفته که رابطه با نامحرم نداشته باشید و از اونجا که من به خودم اطمینان دارم پس اشکالی نداره به نامحرم نزدیک شم
برای خودم جایگاه مفسر و عالم دینی قایل شده بودم
ولی خوب رابطه امون خیی خوب بود و بهتر هم میشد
اون از مشکلاتش میگفت و من همراهیش میکردم
از حس عشقش به مصطفی ، برادر همکلاسیش میگفت و من با تعجب و توجه زیاد گوش میدادم ببینم این حرفا که میزنه یعنی چی واقعا
مگه میشه ذهن آدم درگیر کسی باشه و آدم نتونه ذهنش رو خلاص کنه؟ خوب ذهت خیلی درگیر میشه بشین فیلم ببین ، بازی کن ، توی نت بچرخ ،برو بیرون بگرد
یعنی چی نمیتونم بهش فک نکنم؟
از طرف دیگه هم مرصاد بود که قصه های عاشقانه اشوبرام میگفت که یا فلانی یا دیگه اصن راه نداره
مرصاد یه دوست از زمان راهنمایی بود که با هم بودیم که حالا بعدا درباره اش میگم
از طرفی هم فشار های اقای عزیزی بود ، صاحب کارم
ایشون اطلاعات خیلی بالایی داشت و قصد داشت کاری کنه من از حالت بچگانه بیام بیرون و اصطلاحا بزرگ شم
با مفاهیم مختلف اشنا شم و ...
موفق هم شد
کارایی کرد و تلاشهایی کرد که بعضیاشون هیچوقت درک نکردم،اینم باشه برا بعد
داشتم میگفتم ،فریبا و من نزدیک و نزدیک تر شدیم ، تمام خصوصی ترین خاطراتشم بهم گفت و منم همینطور
تا اینکه یه مدت کمرنگ شده و بعدم یه روز خونه بابابزرگم دیدمش
گفت خودکشی کرده بوده و داداشش اومده دیده این افتاده کف اتاق و کلی خون ازش رفته
سریع رسوندتش بیمارستان و نجاتش داده بودن
میگفت تیغ و کشیدم رو مچم ، بعد دوباره کشیدم ، بازم بازم بازم
میخواستم خیالم راحت شه که تموم شده
ولی تموم نشد
تازه شروع شده بود
هم برای اون هم برای من
یوان آبی که ذاتا بهش نیاز داشتم جلو روم تا مرز ریخته شدن کج شد
تشنه که بودم ،عطش هم گرفتم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نیما

مشکل ورزشمم درست شد

امروز کار مربوط به ورزشم درشت شد!
گرفتن حق کلا خیلی شیرینه حتی اگر بعد از دوییدن های بی خودی باشه که به خاطر اشتباه دیگران به ادم تحمیل شده

شاید اصن اگه حق ادمو دو دستی تقدیم کنن یه جورایی عادیه و دیگه این لذت مضاعف رو نداره
در واقع این لذت در جبران (بخشی) از عذاب بیخودیه که به ادم وارد میشه
امروز میخوام تمرکز کنم رو کار پروژه خانمم و احتمالا از دوستم که کمک خواسته بودم بخوام کارشو ول کنه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نیما

تصمیم

این چند وقت کارا به هم پیچ خورده و گیج شدم

برای همین میخوام یکی یکی تمومشون کنم و ندتا با هم جلو نبرم

فردا که کلا خونه نیستم هیچ

اما همین فردا با زنگ به استاد تربیت بدنی بحث نمره ام رو که نداده پیگیری میکنم

شبم که برسم خونه باید بخوابم و دیر وقته

دو شنبه از صبح میشینم پای ضبط ویدیو

به امید خدا یه دوازده ساعتی کار میکنم و ویدیو ضبط میکنم

کلی کارای پروژه خودم رو جلو میبرم

سه شنبه باید برم دانشگاه برای پیگیری نمره تربیت بدنی و احتمال بحث پروژه همکلاسیم

چهارشنبه هم....

البته معلوم نیست از سرکار کی خبرم کنن برای کارهاشون

و معلومم نیست همکلاسیم سه شنبه بیاد یا نه

ولی نقدا دو شنبه رو مطمینم

یه مقدار ضد حال که نمیتونم برنامه ریزی کنم

الان قرار بود خواب باشم ولی خوابم نمیبره حتی رو اینم نمیتونم برنامه ریزی کنم با اینکه صبحم زود پاشدم

واقعا حالم خوب نیست

همه چیز پیچیده شده

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نیما

ماهنامه ! تو همون مایه ها

من میخواستم مثلا هر ماه یه مطلب بذارم که توی ماه گذاشته چیکار کردم که برای ارزیابییکارام به درد بخوره

یه ماه اردیبشهت رو گذاشتم و توی خرداد اونقد اوضاع شلوغ شد که نذاشتم تا الان

حالا هم میخوام تا الان رو بذارم

توی این مدت گذشته ، امتحان ها رو خیلی خوب دادم

دو تا سایت رو بالا اوردم 1 ، 2

و دوتا پروژه دانشگاهی هم تموم کردم که یکیش تقریبا یه cms فروشگاهی بود و یکیش هم یه طراحی قالب با بوت استرپ

شاید بعده ها توی یه بخشی نمونه کارام و تجربیاتم در حین اون رو بذارم

شایدم بذارم توی سایت اصلی خودم قرارش بدم

نمیخوام این دوتا رو به هم وصل کنم چون توی سایت اصلیم میخوام اسم و عکس واقعیمو بذارم و نمیخوام این داستانا و ... معلوم بشه برای کی هست

اومدیم و اشنا دید

خوب از موضوع اصلی دور نشیم ، کنار همه این بحثا من توی این ماه انگولار یک رو یادگرفتم ولی تمرین نکردم چون که فهمیدم انگولار دو کلا متفاوت با یک هست

با انگولار دو هم اشنا شدم و احتمالا از پایان ماه شروع به تمرین میکنم

HTML5 هم ویدیو های اموزشیش رو دیدم و تمرین کردم یه کم

یه پروژه شروع کردم که یه دفترخاطرات رو با html5 بوت استرپ و css و جاوااسکریپت و احتمالا جیکوئری بنویسم

شاید بعدا تبدیلش کنم به برنامه هایبرد یعنی برنامه های موبایل که با زبان های وب مینویسن و توی پلتفرم های مختلف اجرا میشه

توی این مدت البته مشهد هم رفتیم یه مدتم اونجا بودیم بعد از مدت ها یه دونه از اون سجده های باحال و با عشق رو رفتم

هرچند بازم مثل قبل نبود

یه بار باید برم مسجد درست و حسابی کیف کنم ، واقعا لذت بخشه برام

توی این ماه همینایی که گفتم کلیییییی وقت گرفت ازم

تا دلتونم بخواد سریال و فیلم دیدم و وقتم رو تلف کردم ، کلی هم کانتر بازی کردم

توی ترک گناه رکورد زدم و خیلی خوب پیش رفتم

توی این ماه کتاب خاصی نخوندم متاسفانه التبه همین ویدیو های اموزشی هم چ فرقی با کتاب میکنن مگه

یه سری مقاله ی عاااااااااالی هم از سایت 12CEO خوندم

هرچند من کتابم نخونم بازم کلی مطلب مفید میخونم چون توی کانال های تلگرام و اینستاگرام و ... عضو هستم و مطالبشون برام میاد

توی ماه گذشته یه سری بحث هم با خانمم داشتم که فک میکنم مفید بوده باشه

یه سری کارهای پروژه دانشگاهم رو هم پیش بردم و یه سری مثال براش ساختم

ماه خوبی بود

خیلییییییییییییی من وقت تلف میکنم

موندم چی بگم واقعا

این همه فیلم و سریال اخه

فک میکنم روابط اجتماعیم پایینه و اینا یه جورایی اون رو میپوشونه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نیما

تنها اصل پیروزی

یه چیز هست

شاید بتونم بگم فقط همونه که مهمه تا ادم به پیروزی برسه

اونم اینکه "انجام بده"

فکر کن و انتخاب کن و بعدش دیگه انجام بده

تمرکز کن روی کارت

توی ادبیات دینی هم همچین چیزهایی رو داریم که میگه فکر کنید و مشورت کنید و بعدش دیگه توکل کنید و انجام بدید

بله مطالعه و ... هم کمک میکنه

ولی اصل کار انجامه

کاری که من تا الان خیلی کم کردم

و تقریبا همه افتخاراتی که توی زندگیم دارم از همون معدود وقت هاییی هست که عمل کردم

دیگه تئوری بودن کافیه

میخوام عملا وارد عمل شم

به امید خدا

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نیما

برنامه فراموش شده

از یه طرف به خاطر ماه رمضان برانامه ریزی هام عوض شد و از یه طرف انقدر سرم شلوغ شد که کلا برنامه ریزی هایی که با کلی تجربه بهش رسیده بودم رو فراموش کردم

بحث ماهنامه ها و برنامه ریزی های هفتگی و فازبندی

دوبهر شروع میکنم

از شنبه ! :-D

نه جدا از شنبه شروع میکنم به امید خدا ولی از همین امشب برنامه ریزیش رو انجام میدم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نیما

یه توییت باحال

الان با یه غرور خاصی میتونی وایسی دلستر بخوری هر کیم تو چشات نگاه کرد دو تا فوحش بارش کنی بگی عیده حمال !

منبع : توییت نوشت

پ.ن: تنها پست عید فطریه من :-D

پ.ن: عیدتون مبارک !

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نیما

ویار تکلّم

یه وبلاگی بود به اسم ویار تکلم که من به شخصه از مطالبش خوشم میومد

مخصوصا این مطلب اخر

البته با همه حرفاش موافق نبودم که خوب این عادیه دوتا ادم مختلف دوتا نظر مختلف دارن

اما این مطلب اخرش شدید به دلم نشست

کامنت گذاشتم

رفتم ببینم ج داده یا نه دیدم فیلتر شده :-|

امیدوارم به خاطر این مطلبش نباشه چون عالی بود

منم گفتم اینجا بذارمش که دیگران از این مطلب خوب استفاده کنن

منبع : ویارتکلم - سربازی یا بیگاری

یک- درست چند دقیقه قبل ازوقتِ بازدید که قرار بوده فرمانده از آسایش‌گاه دیدن کُند. اتفاقی بالشت‌م را جابه جا می کنم. چند بسته ترامادول پیدا می‌کنم! آخرش هم معلوم نشد کار کی بود.

دو- آمار بگیرند، دیدن غیر سیگاری یک رویا می شود و دیدن یک ترامادولی یک عادت. از هر ده تا شش تا سیگاری از آب در می‌آیند و سه تا قرصی!

سه- فرمانده ازم خواست که آنتن‌ش باشم و راپورت اتاق را بدهم. قبول نکردم. از دو سال، فقط دو روزش را پست ندادم که یک روزش هم به خاطر بیماری بود!

چهار- موارد بالا حرفایی از روی وهم و بادهوا نیست. حرف مشترک قریب به اتفاق دوستانی است که سربازی رفته‌اند و یا سربازند. سه مورد که سهل است می‌شود ده‌ها مورد مشابه موارد بالا را هم به این لیست اضافه کرد تا آن وقت به فضایی نزدیک به آن چه که در سربازخانه های کشور می‌گذرد دست پیدا کرد!

پنج- واقعا حکمت این نوع سربازی را نمی فهمم. توجیحات چرایی وجود سربازی را هم نمی‌فهمم. مثلا میگویند: سربازی انسان را مرد می‌کند! نمی‌دانم از کی تا حالا تِی کشیدن دست‎شویی و فحش خوردن و بشین پاشو مردساز است؟ از کی تا به حال دویدن و سینه‎خیز و قبل‌تر ها پامرغی رفتن مرد ساز است؟ واقعا خروجی این‌ها چه چیزی است جز تعدادی انسان بی‌احساس و غالبا معتاد که دو سال از بهترین سال‌های زندگی را که می‌شد در آن درس خواند و یا حرفه‌ای یاد گرفت تلف کرده‌اند. یا مثلا این‎که آن‌ها را برای جنگ احتمالی و دفاع آماده می‌کند. باشد قبول! اما یک دوره اسلحه و نگهبانی و تیراندازی یک ماه، نه دو ماه، نه شش ماه اما دو سال‌ش دیگر واقعا زیاد است. در واقع سه ماه آموزشی است و مابقی تحقیر و توهین و بی‌گاری! و...

شش- من نمی‌خواهم ادای روشن فکری در بیاورم که ایران را با کشورهای اروپایی بی‌طرف مقایسه کنم و بگویم سربازی نه! اتفاقا معتقدم سربازی باید باشد اما نه با این کمیت و کیفیت. نه با این شیوه و اصول. این همه جوان در سن کار را با ماهی هفتاد هزار تومان دو سال به خدمت گرفتن (حالا بماند که تعریف خدمت از نظر آن پادگان چه باشد؟!) چه منفعتی برای کشور دارد؟ آیا نمی‎شود بعد از چند ماه آموزش نظامی از آن‎ها در زمینه‎های مرتبط با توان و کارشان هم استفاده کرد؟ نمی‎شود... 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نیما

قسمت سوم

یه نکته مهمی که توی وجود هرکسی مهمه اینه کخ انصاف و منطق داشته باشه
من با ادمای بی انصاف و بی منطقی در ارتباط بودم
خودمم گاهی اوقات بی منطق عمل کردم
البته کلمه بی منطق و بی انصاف در اکثر اوقات کلمات اشتباهی هستن
چون انصاف و منطق توی مردم به صورت یه پارامتر صفر و یک نیست
بلکه صفر تا صده
یادم نمیاد هیچ آدمی با منطق یا انصافه صفر یا صد دیده باشم

توی همین تیکه متن من خودم وقتی یادم افتاد که باید بگم منطق صفر و صد نیست که نوبت به خودم رسید
همچین که اومدم به خودم بگم بی منطق. یا بی انصاف ، سریع یادم افتاد که نه این چ حرفیه این درست نیست بی انصافیه پس بیام و بگم که انصاف صفر تا صده
معمولا همینطوری میشه که ما وقتی منصف میشیم که پای خودمون بیاد وسط
اینکه بتونیم بدون اینکه پای خودمون وسط بیاد منصف و منطقی باشیم کار سختیه و یه هنره به تمام معناس

همه اینا رو گفتم که بگم میخوام توی این ماجرا منصفانه و منطقی حرف بزنم
البته کار سختیه و از خدا میخوام که کمکم کنه تا بتونم توی هدفم موفق بشم
این هم به خودم کمک میکنه هم به دیگرانی که میخونن
ولی از همه مهمتر اینکه باعث میشه من توی ذهنم قضاوت اشتباه نکنم
در مورد قضات باید یه مطلب بذارم
خیلی مسیله مهمیه

حالا بریم سر اصل مطلب
رابطه من و فریبا به یه روز و چند روز خلاصه نمیشه
ما از حدود راهنمایی به بعد با هم ارتباطمون نزدیک شد و از دوران دبیرستان اوج گرفت و توی دانشگاه هم که رنگ و بوی به خصوصی گرفت و عاقبتشم که گفتم چی شد

اما توی این رابطه طولانی اتفاقات زیادی افتاد
از جمله اینکه من کلا اهل کتابخونی نبودم
کتاب درسی میخوندم
گاهی هم از کتابخونه کتاب میگرفتم که کتابای علمی بود کن علاقه داشتم ولی کامل هم نمیخوندم

اما فریبا کتاب میخوند

البته اونم داستان خودش رو داشت وگرنه همچین خیلی اهل کتابخوندن نبود از اولش (تا اونجا که من یادم میاد)

تا اونجا که یادمه اولین بار گیر داد که فایل صوتی کتاب کیمیاگر نوشته پائولو کولئو رو که با صدای محسن نامجو بود گوش بدم

منم قبل از خواب گوش میدادم و بعضی وقتا وسطش خوابم میبرد و خلاصه خیلی هم کامل و جامع گوش ندادم ولی واقعا خوشم اومد به جز اخرش که به نظرم مسخره بود

البته نه اولیش این نبود ، فک کنم این اولین رمان بود

آره

اولین کتابی که بهم داد آیین زندگی اثر دیل کارنگی بود که یه کتاب فوق العاده بود و کلا مسیر کریم رو عوض کرد

بعدشم کتاب هایی از باربارا دی انجلس و پاول مکنا و برایان تریسی و ...

کلا فاز موفقیت و قانون راز و پیشرفت و از این حرفا که عالی بودن و من رو واقعا متحول کردن

توی بحث مسائل دینی هم من همیشه سعی میکردم اون جواب شبهاتش رو بدم و با وجود اینکه اون یه دوره ی خیلی سیاه توی زندگیم و به خصوص توی مسائل دینی و اعتقادیم به وجود اورد ، ولی خودش و شبهاتش در کنار اینکه یه منطق پایه ای خیلی خوب داشت ، باعث شد من برم و تحقیق کنم و جوابش رو بدم

یکی از اصلیترین سوالاتش این بود که چرا توی قران اجازه داده شده مرد زن رو بزنه که من حدود یک سال طول کشید تا جوابش رو پیدا کنم

البته این وسط خودمم درگیر شدم و تقریبا مطمئن شدم اسلام یه دین خیلی بی منطق و بدیه ولی بعدا که جوابش رو پیدا کردم اعتقاداتم خیلی قوی تر شد

حالاا اگه یادم نره جوابش رو اینجا هم میذارم

خلاصه که اون من رو رشد هم داد

هرچند چندین سال زندگیم رو رسما نابود کرد ولی خوب توی این نابود شدنه هم یه بخشیش من مقصر بودم

حالا دقیق در مورد نحوه نابودی و میزان تقصیر ها هم مینوسم

فعلا تا همینجا کافیه

به امید خدا ادامه میدم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نیما

قسمت دوم

بعد از این ماجرا همه چیز تشدید شد
درست یادم نیست بعدش هم تلاش علنی برای به دست آوردنش کردم یا نه
از من بعید نیست که ازم تلاش کرده باشم
چیزی که یادمه اینه ن بعدش ته مونده اعتماد به نفسم هم رفت
کسی شدم که میرفتم جلوی اینه و عمیقا دوست داشتم با بیارم
کسی شدم که لحظه ی شادیم لحظه ای بود کن توی شب تاریک یه کوچه خلوت پیدا کنم تا بتونم گریه کنم و لگد بزنم توی تیر چراغ برق
کسی شدم که به خدا فحش میدادم که چرا وقتی انقدر زشت و داغون قراره بیافرینه ، این آفرینش میکنه

من همه چیزو داده بودم
قبلا یه مقدار مذهبی بودم که توی این مدت گذاشتم کنار
به خاطر اون
یه بخشیش رو نیت کردم بذارم کنار
یه بخشیش هم واقعا گذاشتم

فریبا اعتقاد داشت که پسری که قبل ازدواج رابطه جنسی نداشته  ، بعد ازدواج میبینه که چ حس خوبی داره و بیشتر طمع میکنه و حالا تااااازه میخواد بیافته دنبال دختر بازی و زن جور کردن و ...
و منم که رابطه ای نداشتم پس همینکارو مبخوام بکنم و هرکی زنم بشه باید با کلی آرزو و با بچه و ... بشینه خونه و یه چشمش اشک بشه و یه چشمش خون و منم دنبال زن بارگی باشم
اخه منی که توی موقع نیازم نرفتم نزدیک دختر بازی هم نشدم چطور ممکنه بعد ازدواج بیافتم دنبال این کارا؟
حالا نمیگم منطق حرفش صفر بود ولی خیلی هم منطقی نبود به نظرم
امکانش هست همچین اتفاقی بیافته ولی از اون طرف ، شاید حتی بیشتر امکا این وجود داشته باشه که کسی که قبلا اهل دختر بازی و مخلفاتش بوده بعد ازدواج زنش براش کافی نباشه و بیافته دنبال این کارا

تا اونجا که یادمه اولین دفعاتی که بهم گفت نه و دلیل اورد همین بود
منم که یه عمر به خاطر لذت خودم اینکارو نکرده بودم که گناه نشه ، حاضر شدم به خاطر آرامش خاطر اون اینکارو بکنم
برای همین گفتم اگه تو از من اینو بخوای انجامش میدم
حتی خاضرم هرکاری بکنم که لذتی هم نبرم و فقط و فقط به خاطر حرف تو اینکارو بکنم

بهش فتم این قضیه حل بشه دیگه حله؟مشکلی نیست؟
گفت نه
گفتم چرا؟
و بعدشم یه سری جواب جالب که بعده ها هم هی تکرار شد
«نه نمیشه ، من تورو اون مدلی دوست ندارم ، ما مثل خواهر برادریم ، نه اوممم نچ نه و ...»

این جزو اون کارایی بود که گفتم میکنم ولی خداروشک هیآ وقت نکردم
هرچند به نظرم گناه گفتنش کمتر از انجام دادنش نیست چون به هر حال من نیت کردم انجامش بدم

به خاطر سلیقه اون موامو درست میکردم
متنفرم بودم و اصلا این کارو دوست نداشتم
ولی به حسی ته دلم بود ، انکار از یه چیزی خوشم میاد و اون یه چیز حس رضایت فریبا بود که البته این حس رضایت تخیلی فقط، توی ذهن من بود
کلی کارا ، کلی حرفا ، کلی انتخاب ها و اسرار ها و ...
اید بهتر باشه نگم بی فایده
به خیالی دلایل
من رو رشد داد
اما به چه قیمتی ؟ با اجازه ی کی؟ کی مسیولیت رشد دادن من رو به اون سپرده بود ؟ اصن اونم نیتش رشد دادن من نبود ، مطمینم

پ.ن:

حالم بده
تعریفش که میکنم به هم میریزم
باقیش برای بعد
در حین نوشتن به این  فکر میکنم که به خودشم بگم بخوندش یا نه
دارم نصبتا بی طرفانه مینوسم
اینجوری زجر نمیکشه
اینجورب حس بد کمتری بهش منتقل میشه
اگر ببخشمش ، شاید بهش بگم این متنو بخونه

پ.ن:

میخواستم شعرای اون وقتامم بذارم اما قبلا نابودشون کردم
وبلاگ شعرام ، دفترش طی متن های توی گوشیم
شاید گیرشون اوردم
شایدم شعر از دیگران گذاشتم
اما احتمال قوی دوباره خودم برای اون وقتا شعر نمیگم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نیما