حاصل زندگیم

خاطرت ، داستانها ، پیشنهادات ، نصیحت ها و ... کلا من حاصل زندگیم

تنها اصل پیروزی

یه چیز هست

شاید بتونم بگم فقط همونه که مهمه تا ادم به پیروزی برسه

اونم اینکه "انجام بده"

فکر کن و انتخاب کن و بعدش دیگه انجام بده

تمرکز کن روی کارت

توی ادبیات دینی هم همچین چیزهایی رو داریم که میگه فکر کنید و مشورت کنید و بعدش دیگه توکل کنید و انجام بدید

بله مطالعه و ... هم کمک میکنه

ولی اصل کار انجامه

کاری که من تا الان خیلی کم کردم

و تقریبا همه افتخاراتی که توی زندگیم دارم از همون معدود وقت هاییی هست که عمل کردم

دیگه تئوری بودن کافیه

میخوام عملا وارد عمل شم

به امید خدا

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نیما

برنامه فراموش شده

از یه طرف به خاطر ماه رمضان برانامه ریزی هام عوض شد و از یه طرف انقدر سرم شلوغ شد که کلا برنامه ریزی هایی که با کلی تجربه بهش رسیده بودم رو فراموش کردم

بحث ماهنامه ها و برنامه ریزی های هفتگی و فازبندی

دوبهر شروع میکنم

از شنبه ! :-D

نه جدا از شنبه شروع میکنم به امید خدا ولی از همین امشب برنامه ریزیش رو انجام میدم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نیما

یه توییت باحال

الان با یه غرور خاصی میتونی وایسی دلستر بخوری هر کیم تو چشات نگاه کرد دو تا فوحش بارش کنی بگی عیده حمال !

منبع : توییت نوشت

پ.ن: تنها پست عید فطریه من :-D

پ.ن: عیدتون مبارک !

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نیما

ویار تکلّم

یه وبلاگی بود به اسم ویار تکلم که من به شخصه از مطالبش خوشم میومد

مخصوصا این مطلب اخر

البته با همه حرفاش موافق نبودم که خوب این عادیه دوتا ادم مختلف دوتا نظر مختلف دارن

اما این مطلب اخرش شدید به دلم نشست

کامنت گذاشتم

رفتم ببینم ج داده یا نه دیدم فیلتر شده :-|

امیدوارم به خاطر این مطلبش نباشه چون عالی بود

منم گفتم اینجا بذارمش که دیگران از این مطلب خوب استفاده کنن

منبع : ویارتکلم - سربازی یا بیگاری

یک- درست چند دقیقه قبل ازوقتِ بازدید که قرار بوده فرمانده از آسایش‌گاه دیدن کُند. اتفاقی بالشت‌م را جابه جا می کنم. چند بسته ترامادول پیدا می‌کنم! آخرش هم معلوم نشد کار کی بود.

دو- آمار بگیرند، دیدن غیر سیگاری یک رویا می شود و دیدن یک ترامادولی یک عادت. از هر ده تا شش تا سیگاری از آب در می‌آیند و سه تا قرصی!

سه- فرمانده ازم خواست که آنتن‌ش باشم و راپورت اتاق را بدهم. قبول نکردم. از دو سال، فقط دو روزش را پست ندادم که یک روزش هم به خاطر بیماری بود!

چهار- موارد بالا حرفایی از روی وهم و بادهوا نیست. حرف مشترک قریب به اتفاق دوستانی است که سربازی رفته‌اند و یا سربازند. سه مورد که سهل است می‌شود ده‌ها مورد مشابه موارد بالا را هم به این لیست اضافه کرد تا آن وقت به فضایی نزدیک به آن چه که در سربازخانه های کشور می‌گذرد دست پیدا کرد!

پنج- واقعا حکمت این نوع سربازی را نمی فهمم. توجیحات چرایی وجود سربازی را هم نمی‌فهمم. مثلا میگویند: سربازی انسان را مرد می‌کند! نمی‌دانم از کی تا حالا تِی کشیدن دست‎شویی و فحش خوردن و بشین پاشو مردساز است؟ از کی تا به حال دویدن و سینه‎خیز و قبل‌تر ها پامرغی رفتن مرد ساز است؟ واقعا خروجی این‌ها چه چیزی است جز تعدادی انسان بی‌احساس و غالبا معتاد که دو سال از بهترین سال‌های زندگی را که می‌شد در آن درس خواند و یا حرفه‌ای یاد گرفت تلف کرده‌اند. یا مثلا این‎که آن‌ها را برای جنگ احتمالی و دفاع آماده می‌کند. باشد قبول! اما یک دوره اسلحه و نگهبانی و تیراندازی یک ماه، نه دو ماه، نه شش ماه اما دو سال‌ش دیگر واقعا زیاد است. در واقع سه ماه آموزشی است و مابقی تحقیر و توهین و بی‌گاری! و...

شش- من نمی‌خواهم ادای روشن فکری در بیاورم که ایران را با کشورهای اروپایی بی‌طرف مقایسه کنم و بگویم سربازی نه! اتفاقا معتقدم سربازی باید باشد اما نه با این کمیت و کیفیت. نه با این شیوه و اصول. این همه جوان در سن کار را با ماهی هفتاد هزار تومان دو سال به خدمت گرفتن (حالا بماند که تعریف خدمت از نظر آن پادگان چه باشد؟!) چه منفعتی برای کشور دارد؟ آیا نمی‎شود بعد از چند ماه آموزش نظامی از آن‎ها در زمینه‎های مرتبط با توان و کارشان هم استفاده کرد؟ نمی‎شود... 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نیما

قسمت سوم

یه نکته مهمی که توی وجود هرکسی مهمه اینه کخ انصاف و منطق داشته باشه
من با ادمای بی انصاف و بی منطقی در ارتباط بودم
خودمم گاهی اوقات بی منطق عمل کردم
البته کلمه بی منطق و بی انصاف در اکثر اوقات کلمات اشتباهی هستن
چون انصاف و منطق توی مردم به صورت یه پارامتر صفر و یک نیست
بلکه صفر تا صده
یادم نمیاد هیچ آدمی با منطق یا انصافه صفر یا صد دیده باشم

توی همین تیکه متن من خودم وقتی یادم افتاد که باید بگم منطق صفر و صد نیست که نوبت به خودم رسید
همچین که اومدم به خودم بگم بی منطق. یا بی انصاف ، سریع یادم افتاد که نه این چ حرفیه این درست نیست بی انصافیه پس بیام و بگم که انصاف صفر تا صده
معمولا همینطوری میشه که ما وقتی منصف میشیم که پای خودمون بیاد وسط
اینکه بتونیم بدون اینکه پای خودمون وسط بیاد منصف و منطقی باشیم کار سختیه و یه هنره به تمام معناس

همه اینا رو گفتم که بگم میخوام توی این ماجرا منصفانه و منطقی حرف بزنم
البته کار سختیه و از خدا میخوام که کمکم کنه تا بتونم توی هدفم موفق بشم
این هم به خودم کمک میکنه هم به دیگرانی که میخونن
ولی از همه مهمتر اینکه باعث میشه من توی ذهنم قضاوت اشتباه نکنم
در مورد قضات باید یه مطلب بذارم
خیلی مسیله مهمیه

حالا بریم سر اصل مطلب
رابطه من و فریبا به یه روز و چند روز خلاصه نمیشه
ما از حدود راهنمایی به بعد با هم ارتباطمون نزدیک شد و از دوران دبیرستان اوج گرفت و توی دانشگاه هم که رنگ و بوی به خصوصی گرفت و عاقبتشم که گفتم چی شد

اما توی این رابطه طولانی اتفاقات زیادی افتاد
از جمله اینکه من کلا اهل کتابخونی نبودم
کتاب درسی میخوندم
گاهی هم از کتابخونه کتاب میگرفتم که کتابای علمی بود کن علاقه داشتم ولی کامل هم نمیخوندم

اما فریبا کتاب میخوند

البته اونم داستان خودش رو داشت وگرنه همچین خیلی اهل کتابخوندن نبود از اولش (تا اونجا که من یادم میاد)

تا اونجا که یادمه اولین بار گیر داد که فایل صوتی کتاب کیمیاگر نوشته پائولو کولئو رو که با صدای محسن نامجو بود گوش بدم

منم قبل از خواب گوش میدادم و بعضی وقتا وسطش خوابم میبرد و خلاصه خیلی هم کامل و جامع گوش ندادم ولی واقعا خوشم اومد به جز اخرش که به نظرم مسخره بود

البته نه اولیش این نبود ، فک کنم این اولین رمان بود

آره

اولین کتابی که بهم داد آیین زندگی اثر دیل کارنگی بود که یه کتاب فوق العاده بود و کلا مسیر کریم رو عوض کرد

بعدشم کتاب هایی از باربارا دی انجلس و پاول مکنا و برایان تریسی و ...

کلا فاز موفقیت و قانون راز و پیشرفت و از این حرفا که عالی بودن و من رو واقعا متحول کردن

توی بحث مسائل دینی هم من همیشه سعی میکردم اون جواب شبهاتش رو بدم و با وجود اینکه اون یه دوره ی خیلی سیاه توی زندگیم و به خصوص توی مسائل دینی و اعتقادیم به وجود اورد ، ولی خودش و شبهاتش در کنار اینکه یه منطق پایه ای خیلی خوب داشت ، باعث شد من برم و تحقیق کنم و جوابش رو بدم

یکی از اصلیترین سوالاتش این بود که چرا توی قران اجازه داده شده مرد زن رو بزنه که من حدود یک سال طول کشید تا جوابش رو پیدا کنم

البته این وسط خودمم درگیر شدم و تقریبا مطمئن شدم اسلام یه دین خیلی بی منطق و بدیه ولی بعدا که جوابش رو پیدا کردم اعتقاداتم خیلی قوی تر شد

حالاا اگه یادم نره جوابش رو اینجا هم میذارم

خلاصه که اون من رو رشد هم داد

هرچند چندین سال زندگیم رو رسما نابود کرد ولی خوب توی این نابود شدنه هم یه بخشیش من مقصر بودم

حالا دقیق در مورد نحوه نابودی و میزان تقصیر ها هم مینوسم

فعلا تا همینجا کافیه

به امید خدا ادامه میدم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نیما

قسمت دوم

بعد از این ماجرا همه چیز تشدید شد
درست یادم نیست بعدش هم تلاش علنی برای به دست آوردنش کردم یا نه
از من بعید نیست که ازم تلاش کرده باشم
چیزی که یادمه اینه ن بعدش ته مونده اعتماد به نفسم هم رفت
کسی شدم که میرفتم جلوی اینه و عمیقا دوست داشتم با بیارم
کسی شدم که لحظه ی شادیم لحظه ای بود کن توی شب تاریک یه کوچه خلوت پیدا کنم تا بتونم گریه کنم و لگد بزنم توی تیر چراغ برق
کسی شدم که به خدا فحش میدادم که چرا وقتی انقدر زشت و داغون قراره بیافرینه ، این آفرینش میکنه

من همه چیزو داده بودم
قبلا یه مقدار مذهبی بودم که توی این مدت گذاشتم کنار
به خاطر اون
یه بخشیش رو نیت کردم بذارم کنار
یه بخشیش هم واقعا گذاشتم

فریبا اعتقاد داشت که پسری که قبل ازدواج رابطه جنسی نداشته  ، بعد ازدواج میبینه که چ حس خوبی داره و بیشتر طمع میکنه و حالا تااااازه میخواد بیافته دنبال دختر بازی و زن جور کردن و ...
و منم که رابطه ای نداشتم پس همینکارو مبخوام بکنم و هرکی زنم بشه باید با کلی آرزو و با بچه و ... بشینه خونه و یه چشمش اشک بشه و یه چشمش خون و منم دنبال زن بارگی باشم
اخه منی که توی موقع نیازم نرفتم نزدیک دختر بازی هم نشدم چطور ممکنه بعد ازدواج بیافتم دنبال این کارا؟
حالا نمیگم منطق حرفش صفر بود ولی خیلی هم منطقی نبود به نظرم
امکانش هست همچین اتفاقی بیافته ولی از اون طرف ، شاید حتی بیشتر امکا این وجود داشته باشه که کسی که قبلا اهل دختر بازی و مخلفاتش بوده بعد ازدواج زنش براش کافی نباشه و بیافته دنبال این کارا

تا اونجا که یادمه اولین دفعاتی که بهم گفت نه و دلیل اورد همین بود
منم که یه عمر به خاطر لذت خودم اینکارو نکرده بودم که گناه نشه ، حاضر شدم به خاطر آرامش خاطر اون اینکارو بکنم
برای همین گفتم اگه تو از من اینو بخوای انجامش میدم
حتی خاضرم هرکاری بکنم که لذتی هم نبرم و فقط و فقط به خاطر حرف تو اینکارو بکنم

بهش فتم این قضیه حل بشه دیگه حله؟مشکلی نیست؟
گفت نه
گفتم چرا؟
و بعدشم یه سری جواب جالب که بعده ها هم هی تکرار شد
«نه نمیشه ، من تورو اون مدلی دوست ندارم ، ما مثل خواهر برادریم ، نه اوممم نچ نه و ...»

این جزو اون کارایی بود که گفتم میکنم ولی خداروشک هیآ وقت نکردم
هرچند به نظرم گناه گفتنش کمتر از انجام دادنش نیست چون به هر حال من نیت کردم انجامش بدم

به خاطر سلیقه اون موامو درست میکردم
متنفرم بودم و اصلا این کارو دوست نداشتم
ولی به حسی ته دلم بود ، انکار از یه چیزی خوشم میاد و اون یه چیز حس رضایت فریبا بود که البته این حس رضایت تخیلی فقط، توی ذهن من بود
کلی کارا ، کلی حرفا ، کلی انتخاب ها و اسرار ها و ...
اید بهتر باشه نگم بی فایده
به خیالی دلایل
من رو رشد داد
اما به چه قیمتی ؟ با اجازه ی کی؟ کی مسیولیت رشد دادن من رو به اون سپرده بود ؟ اصن اونم نیتش رشد دادن من نبود ، مطمینم

پ.ن:

حالم بده
تعریفش که میکنم به هم میریزم
باقیش برای بعد
در حین نوشتن به این  فکر میکنم که به خودشم بگم بخوندش یا نه
دارم نصبتا بی طرفانه مینوسم
اینجوری زجر نمیکشه
اینجورب حس بد کمتری بهش منتقل میشه
اگر ببخشمش ، شاید بهش بگم این متنو بخونه

پ.ن:

میخواستم شعرای اون وقتامم بذارم اما قبلا نابودشون کردم
وبلاگ شعرام ، دفترش طی متن های توی گوشیم
شاید گیرشون اوردم
شایدم شعر از دیگران گذاشتم
اما احتمال قوی دوباره خودم برای اون وقتا شعر نمیگم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نیما

قسمت اول

خیلی وقت بود میخواستم داستان زندگیمو بنویسم ولی هی تنبلیم میومد
چون قستمای اولش که مربوط به بچگیم میشه خیلی برام خاص نبود و خیلی حوصله اشو نداشتم و فک میکردم بقیه هم حوصله اشو ندارن
تا اینکه بهراین نتیجه رسیدم که از وسط شروع کنمو جلو برم بعد به مرور اوایل زندگیمون یه چیزایی تعریف میکنم

***

توی اتاق بابا بزرگم بودیم
بعد از مرگ مامان بزرگم سعی میکردیم حداقل ماهی دو سه بار دور هم جمع بشیم که بابا بزرگ هم تنها نباشه
حداقل یه زمانی بچه ها و نوه ها شو ببینه
البته همه نوه ها که نمیومدن چون راه دور بود و یکی از عمه فاطمه هم نمیومد چون با عمه فریبا دعوا داشت

عمه فریبا اسمش فریبا نیست عمه فاطمه هم اسمش فاطمه نیست
من وقتی بچه بودم اسم بچه هاییشون رو که هم سن من بودن رو میذاشتم روشون
فاطمه و فریبا هم سن و سال من بودن و منم به ماماناشون اینجوری اسم داده بودم

خلاصه که...
توی اتاق پذیرایی بابا بزرگم بودیم
من بغل تلوزیون نشسته بودم روبه روی فریبا

همن حرفای همیشگی رو زد
نه ما به رد هم نمیخوریم و ولش کن و ...
برای بار هزارم میپرسیدم که چرا؟
اوایل جواب داد که به این دلایل و من هم گفتم من مشکلات پیش رو رو بر میدارم
واقعا هم میتونستم
کار سختی هم نبود چیزایی که میخواست اکثرشون رو میتونستم بهش برسم
پس بازم پرسیدم چرا
یه لحظه روبه شو کرد سمت حیاط ، چهره اش ی حالت خسته داشت ، یه حالتی که انگار داره حالش ازم به هم میخوره ،یا شاید خسته شده از این مقاومت من ، مثل کسی که چندین ساله یه مریضی رو داره و دیگه خسته شده ازش ، یا شایدم حرفی رو میخواست بزنه که نمیتونه
به رو به شو کرد سمت من و زل زد تیورچشمام و سریع گفت «دوستت ندارم»
نمیدونم چند ده ثانیه شد ، یا یکی دو ثانیه
ولی خشک شدم
قبلا میگفت مثلا مذهبی هستی و من خوشم نمیاد منم جواب داشتم میگفتم باشه میذارم کنار
میگفت از فلان اهر خوشم میاد من سعی میکردم خودمو شبیهش کنم
میگفت دوست دارم طرفم کار برای. خودش داشته باشه ، توی سن نوزده سالگی مقدمات ایجاد یه کسب و کار و چیدم و شروعش کردم

اما این دفعه...
چی بگم آخه
نگا کردم تو چشمانش و اونم زل زده بود تو چشام
مطمینم که میدونست چ حرفی زده
مطمینم که میدونست چ کار با من کرده
ولی لذت یک لحظه رها شدن ،. خالی شدن ، آزاد شدن ، لذت زدن حرف دلش رو ترجیح داده بود
اگه بخوایم با انصاف باشیم شاید بهتر باشه بگیم عذاب نزدن حرف دلش رو کنار گذاشته بود
چون اینکه کسی و دوست نداشته باشی و سعی کنی یه جوری دست به رسرش کنی احتمالا کار سختی باشه
نمیدونم چند ثانی نگاش میکردم ولی بعد یه مدت سرمو برگرداندن سمت تلوزیون
هیچی نمیگفتم
نگام پر غم بود و خودمم می فهمیدم از چهرهام مشخصه که چقدر ناراحتم
شاید خودمم یه مقدار تلاش میکردم تا ناراحتیم رو نشون بدم
نمیدونم چجوری توضیحش بدم ولی فک میکنم همه اینکارو کردن
که مثلا خودتون گم میشین یا فرضا پولتون رو دزد میزنه و برای اینکه پدر و مادرتون دعواتون نکنن شما ناراحتیتون رو صد برابر نشون میدید
منم هی چیز تو همین مایه ها بود

خیلی ناراحت کننده بود ، ولی توی اون لحظه میتونستم خودمو جمع کنم و نکردم
از گوشه چشمم مبدیدمش که هنوز داره نگام میکنه
یه مقدار که گذشت انگار تازه فهمید که چی گفته
گفت اینجوری نکن دیگه ، ناراحت نباش
از نگاس و تن صداش معلوم بود که از ناراحتیم ناراحته

انقدر این چند لحظه برام شوک آور و عجیب و بد بود که درست یادم نمیاد چی شد
یادم نمیاد شبش چیکار کردم
تنها چیزایی که از اون شبا و اون مدتا یادم میاد شب بیدار موندن و گریه کردن توی ساعت حدود سه بود
کاری که بعدا جایگزینی کردم با فیلم و سریال طنز دیدن
شاید باورتون نسه ولی گریه کردن ساکت توی دل شب با صدای اروم اونم برای یه پسر اصن کار اسون و لذت بخشی نیست
بی پناهی و بی چارگی هم همینطور
از دست رفتنه همه ی تلاش ها و امید ها هم

خلاصه امر این برای من به نقطه شروع بود
شروع این مدلی بلاخره یه شروع دیگه
زندگی من از این نقطه به بعد یه نیما دیگه داره
البته طول میکشه تا این نیما جدید شکل بگیره
ولی بالاخره دیگه
باید یه جا استارتش میخورد و به نظرم همین جا استارتش خورد

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نیما

داستان زندگیم

میخوام داستان زندگیم رو بذارم

دو سه قسمتشم نوشتم

در درجه اول برای خودمه

که بعدا برگردم بخونم و درس بگیرم

برای بقیه هم هست که اونا هم از زندگی و اشتباهات و انتخاباتم درس بگیرن

همونطور که من بهدفعات از زندگی دیگران درس گرفتم

بروز رسانی : از اینجا میتونید بخونیدش

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نیما

این روزها

از این مدل تیتر گذاشتن زیاد خوشم نمیاد

این روزها

روزهای من

امروز

و ...

ولی خوب گاهی اوقات مفیده

بعد از امتحان سخته که داشتم و کارا که به هم گره خورده بود ، رسیدم به دوره ای که امتحانات تموم شدن و فقط مونده اینکه تند تند کارا رو جمع کنم

توی این دوروز که رسما و علنا ترکوندم

کلی کار کردم خیلی عالی بود ، هنوزم مشغولم

از کم خوابی سر درد دارم ولی کارا خوب پیش رفت البته تفریح و بازیم هم دارما ولی کمتر از قبل

خداروشکر

یکشنبه عازم مشهدیم

دارم کارا رو جمع و جور میکنم

یه کار باحالیم دارم میکنم که تو پستای بعدی میگم

از این کارم خیلی خوشم میاد

خودم حال میکنم

حالا میگم تا مشخص شه

به امید خدا

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نیما

امتحان

ساعت چهار و نیم امتحان دارم

میخوام از شش صبح راه بیافتم برم دانشگاه

اونجا بهتر درس میخونم

از طرفی هم به افتاب نمیخورم که با زبون روزه به تشنگی بیافتم

هیچی هم نخوندم

برای امتحان فردا خوندم که اونم درست یادنگرفتم و کامل هم نخوندم

الانم واومدم سراغ سیستم که یکی از پروژه ها رو درست راستی کنم

هی میم امتحان دارم دو روز صبر کنید میگن امشب

هی میگم اقا دوروز

میگه امشب

زهر مارو امشب

گاو

بازم خداروشکر که ادم درگیری و دغدغه اش اینا باشه

یاد زمانی میافتم که دغدغه ام ...

میگم

بعدا میگم

خداروشکر که تموم شد

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نیما