حاصل زندگیم

خاطرت ، داستانها ، پیشنهادات ، نصیحت ها و ... کلا من حاصل زندگیم

۱۲ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

هولدن ، پالادیو ، حاج مهدی و من

همیشه برام خیلی مهم بوده که حداقله ممکن افراد ازم دلگیر باشن

امروز در حالی که صفحه ی مربوط به آتنا اصلانی و ... رو توی بلاگ هولدن مجددا چک میکردم که ببینم پالادیوم جوابی به کامنتم داده یا نه ، بین یکی از کامنتا متوجه شدم که هولدن ازم یه مقدار ناراحته ظاهرا

سر اینکه منی که تا حدود قابل قبولی میشناسمش چرا باید بهش بگم که فلان حرفت توهین بوده

واقعیت اینه که من رو حساب همون شناخت ، میدونم و میدونستم که اون توهینی نکرده و برداشتم از بند اخر حرفاش این بود که یهو شور گرفته و عصبانی شده در واقع

وگرنه هولدن و توهین؟ فک نکنم

همین اتفاق چند وقت پیشم افتاد

که خانم پالادیوم برداشت کردن که من توهین کردم بهشون

چندین بار کامنتم رو خوندم اخرم با راهنمایی خودشون توهینم روپیدا کردم :-D

به پیر به پیغمبر منظور من توهین نبود

چی شد که اشاره کردم به اینا؟

دیدم هولدن یه جورایی از حاج مهدی ناراحته انگار

بین متن اصلاح شده هولدن دیدم که حاج مهدی یه جورایی امر به معروف کرده و هولدن ناراحت شده

یاد دوستی های خودم توی "کلوب" افتادم

چندین نفر از دستم ناراحت شده بودن به خاطر امر به معروف هام

در صورتی که من فقط انجام وظیفه میکردم و اگر بحث دینیش وسط نبود اصلا حرفی نمیزدم

حالا بعد این همه تجربه ارتباطات انلاین دارم متنی رو مینویسم که به احتمال قوی هر سه فرد داخل تیتر از من به خاطرن وشتنش ناراحت میشن :-/

چرا مینوسم؟

چون فکر میکنم لازمه که بنویسم

همین دیگه

باقی بقا ;-)

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
نیما

یک فرصت فوق العاده

حدود ساعت ده صبح رسیدیم مشهد

هنوزنرفتیم حرم

میخوام از همین روز اول دنبال یکی از این پاسخگویی به مسائل دینی هاشون و در قالب یک صحبت مذهبی و خارج از سیاست ازشون سوال کنم

تیری توی تاریکی

یا متوجه میشم در مورد نظام اشتباه برداشت میکردم ، یا یقیینم به درست بودن برداشتم بیشتر میشه

ببینیم چی پیش میاد 

ایشالا که هرچی حقه

به امید خدا

یاعلی

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
نیما

اولین سمینار

به امید خدا عکسها و فیلمهاش هم قرار خواهد گرفت

اولین سمینار رو با حضور بیش از هفتاد نفر علاقه مند در حوزه دیجیتال مارکتینگ تشکیل دادیم

45 دقیقه صحبت من بود که شکر خدا باعث جذب یک سرمایه خوب شد

طوری که یک بند در مورد نحوه صحبتم تعریف میکردن

یه بنده خدایی که توی اینجور بحثا ید طولایی داره میگفت خیلی عالی صحبت میکنی و ... وسطش یه چیزی گفت ترکوند کلا

گفت شبیه روحانیا حرف میزنی

اونا از این سبک صحبت برای دعوت به مسائل دینی استفاده میکنن تو برای افزایش فروش استفاده کردی :-D

بهش گفتم من اولشم میخواستم برم حوهز فک کنم کلا تو خونم هست :-D

این سمینار درواقع روش ما برای جذب دانشجو برای کلاس های اصلیمون بود

کلاس ها به امید خدااز دو هفته دیگه شروع میشن

و من کلییییییییییی کار دارم براشون که انجام بدم

این وسط خانواده هم گیر سه پیچ دادن که هفته اینده من باید چهااااااااااااااااااااااااااار روز برم مشهد

دیگه چاره ای نیست و باید برم

میخوام لب تاپ ببرم اونجا بشینم کارامو بکنم

خواستم بگم اگه اینروزها شبیه جنازه ها پست میذارم دلیل دارم اقا :-D

موفق باشید و شاد

یاعلی

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
نیما

گاهی به برگه هایت نگاه کن

هولدن یه بازی فرمی گذاشته بود با اسم "گاهی به کتابهایت نگاه کن"

که اقا بیایید از صفحه اول کتابهاتون که کسی براتون چیزی توش نوشته عکس بگیرید و خودتونم یه نگاه بندایزد و حالشو ببرید

نام برده از شدت فقر فرهنگی در اطراف من بی خبر بوده ظاهرا :-D

یاد ندارم کسی تاحالا به من کتاب درست و حسابی هدیه داده باشه ، فقط من به اینو اون هدیه دادم

اونم  خیلی کم

چون قیافه اشون جوری میشه انگار بهشون جوراب یا یقه اسکی هدیه دادم :-D

خلاصه

من کفتم متفاوت شرکت میکنم ، به این صورت که از برگه هام عکس میگیرم

توی پست مساحت زیست یه سری برگه که با خودم میبرم پادگان رو در موردشون توضیح دادم ولی قضیه "نوشتن" برای من بیخ دار تر از این حرفاست

من یه کلاسور قرمز دارم توش پر برگه ها و سر رسیدهایی هست که توشون در چندسال گذشته نوشته ام

حالا یه نگاه بندازید به عکس زیر:

محتویات اون کلاسورست

هر بخشی که توی عکس میبینید ، برگه های یکی از بخش های کلاسوره اس

در تمام دسته بندی ها توش چیز میز هست

عمومی مذهبی جغرافیایی علمی درسی کامپیوتر هنری و ...

حالا یه کم ریز تر میشم توی عکسا

این از اولین سری های نوشتن مثبت من هست

اون روزایی که شروع کرده بودم به مثبت نوشتن رو هنوز یادمه ، حسش عالی بود

از یه عمر عدم عزت نفس و دوران خاری (به معنای کامل کلمه) نجات پیدا کرده بودم

خیلی دوران خاصی بود که البته نمیخوام هیچ وقت تکرار بشه

همین الان رو بیشتر دوست دارم

این نقاشی رو دوستم توی دوران راهنمایی اول یکی از دفتر هام برام کشیده بود

هیچ ربطی هم به هیچ کس نداره ، این الان نه منم نه معلممونه نه خودشه نه هیچکی :-|

همینجوری موضوع ازاد یه نقاشی کشید فقط 

این دفتر پرورشی دوران راهنماییمه

خیلی اون موقع براش سلیقه به خرج دادما

کلا کارای این مدلی رو از همون موقع دوست داشتم

خوندنش جالب بود

یاد فکرایی که اون موقع توی سرم بود میافتم

اون وقتا با ذهنیت ساده و کوچیکی سعی میکردم همه چیز رو بفهمم( البته الان هم همونه یه کم سادگی و کوچیکیش کم شده ولی در کل...)

یادمه اون وقتا بود که انشا در مورد "حق وتو" مینوشتم یا یه فکر دیگه که خیلی باحال بود و اون موقع ها بهش فکر میکردم ، این بود که وقتی میگیم یه چیزی فلان مزه رو میده دقیقا یعنی چی؟

چی میشه که میگیم یه چیزی ترشه مثلا ؟ یعنی اگه بخوام دقیقا شبیه سازیش کنم روی زبون یه نفر چه حسی رو براش به وجود میارم؟

یا مثلا چی میشه که انگشتمون رو تکون میدیم؟ چجوری میشه فرایند تکون دادن انگشت رو به یه فلج توضیح داد تا اونم انگشتش رو تکون بده؟

کلا از سن پایین مغزم منو سرویس کرده بود ، شایدم من مغزمو

نمیدونم والا

نسخه اولیه دفتر ایده هاست

این جزو اون قدیمی هاست

حالا جالبه که این خودش پاکنویس بودا

این ایده نوشتن قدمت داره خلاصه

با صورتی پوکر فیس پست را منتشر میکنم :-|

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
نیما

روز نکبت

امروز یه جورایی روز نکبتی بود

میتونست خیلی بدتر از اینا باشه ها

ولی خوب به اندازه خودش تلاشش رو کرد و به اندازه خودش بد بود

پوست مبارکمون رو کند

از همون اول اولش هم مسخره بازی هاش شروع شد

ساعت 1 نصفه شب:

بعد از کلی زور زدن که با دندون درد بخوابم ، از شدت در از خواب پریدم

سرم رو بستم دندونم رو یه کم باهاش بازی کردم که بلکه اروم بشه و ... ولی فایده نکرد

ژلوفن خوردم ، انگار نه انگار

چایی درست کردم یه کم گرم بشه خوب بشه بلکه ، اینم فایده نداشت

کلی زور زدم وگشتم دور خودم و از درد به خودم پیچیدم ، ولی درست بشو نبود

ساعت 2 نصفه شب:

مامانم بیدار شد و دید چه وضعیتی هستم و اومد کمک کنه

دستمال داغ کرد گذاشتم رو صورتم ، چند ثانیه اروم میشدم دوباره درد

بهش گفتم یه سری از دوستان گفتم سیر بخور یا میخک و اینجور چیزا

خودشم یه سرچی زد

دیدیم همه میگن سیر عالیه

آقا سیر عالی نبود ، سیر معجزه گر بود

من که نتنستم سیر رو درست بخورم

یه گاز کوچیک زدم و حالت تهوع گرفتم ولی همون یه نیمچه گاز باعث شد یه ده دقیقه ای به طور کاااااااااااااامل خوب شدم

ببینید دوستان ، گاز رو که به سیر زدم در کمتر از ده ثانیه دندونم خوب شدا!!! در این حد

با تشکر از خانم ماه و ماهی

بعد هم فهمیدیم کمپرس آب یخ باید میذاشتم نه دستمال داغ

کمپرس رو هم گذاشتم رو صورتم و رفتم خوابیدم

حدود ساعت 3 نصفه شب:

چند دقیقه بعد از شدت درد مجدد پاشدم

دیگه از درد داشتم دیوونه میشدم

حتی سیر هم فقط چند ثانیه اثرش باقی میموند

زنجبیل و ... هم همینطور

کمپرس اب یخ هم دیگه زورش به درد من نمیرسید

خلاصه که پاشدیم جمع و جور کردیم واسه دکتر

ساعت چهار صبح:

رسیدیم دکتر و گفتن برای پر کردن و اینا کسی رو نداریم فقط میکشیم

هیچی دیگه ، کشیدیمش

دندون نبود که ، کثافت درخت بود انگار (از بس ریشه داشت)

دادم هوا رفت تا بکشدش

ساعت شش صبح:

از اونجایی که دکتر گفت بهت استعلاجی نمیدیم

با دندونی که ازش خون میرفت ، رفتم پادگان

توی پادگان بچه ها نمیذاشتن من کاری بکنم خودشون میکردن کارا رو

من هی میرفتم اب نمک درست میکردم و شستشو میدادم دهنمو

الان که تقریبا  ساعت از کشیدنش گذشته هنوز لخته لخته خون میاد بیرون

ساعت 12 ظهر:

از پادپان زدم بیرون و چون قول داده بودم به جایی واسه کار ، رفتم دنبال کارا

غذا هم که نمیتونستم بخورم از صبح با آب و چایی و دلستر و ... سر میکردم

ناهار هم شیر خوردم و یه کم هم کیک با یه ور صورتم

ساعت 6 عصر:

رسیدم خونه

بابا اینا رفته بودن امام زاده هاشم

قرار بود مثلا مامن بیاد و یه کم دارویی ، سوپی چیزی به من بده

ماشینشون توی راه خراب شده بود در حد عجیب و غریب

اصن هنوز نمیدونیم این چه مدل خرابیی بود

خلاصه با بوکسل خودشون رو کشیده بودن بیرون

ساعت 9 شب:

بلاخره رسیدن خونه

یه مقدار چرک خشک کن و ... به من داد مامان چرا که علاوه بر دندون مسخره ام ، گلوم هم درد میکنه

بعدش نشستیم به حرف و تلوزیون و ...

بعد از نه شب تا الان اتفاق مزخرفی نیافتاده خداروشکر

فک کنم بلاخره تموم شد

لعنتی پشت هم افتاده بود اصن

من معمولا اینقدر منفی نمینویسم

مخصوصا وقتی در مورد زندگی خودم باشه

راستش اصلاانقدر منفی نیست که بخوام بنویسم

ولی امروز خیلی روی مخ بود

هر چیبود شکر خدابدون تلفات جانی تموم شد

یه دندون من این وسطاضافی بود که به درک واصل شد :-D

خیلی دلم میخوا د اپدیت هاتونرو بخونم

ولی یه جور خاصی کلافه و بی حوصه ام که نگو

به موقعش ایشالا

یه پست هم در راستای بازی هولدن باید بذارم که میذارم حالا دیر نمیشه

موفق باشید

روز هاتون مثل باقی روزهای زندگی من به جز امروز :-D

یاعلی

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
نیما

اخرش اینجوری میمیرم

دندونم درد گرفته

بد

بددددددددددددد

میدونم اخرش اینجوری میمیرم

وحتشناکه

دلم میخواد نصف سرم و بکنم بندازم دور

در این حد

یعنی حتی به سختی خنده ام میگیره

این وسط فایل صوتی حاج مهدی تونست لبخند رو بیاره رو لبم

خنده دار نبود البته :-| همین مدل بچه پررویش رو دوست دارم

اخوند خوبی میشه :-D

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نیما

مساحت زیست

خانم واران با اینکه خودشون دیگه وبلاگ ندارن ولی بازم لطف داشتن و دعوت کردن توی این ماجرا (چالش ، مسابقه ، ...) شرکت کنم

به همین دلیل منم عکس رو میذارم

مساحت زیست من شامل لپ تاپ عزیزم میشه که مهمترین عضوه

یعنی اصلا میخواستم به جای عکس از یه یه سری وسیله ، بیام عکس برنامه هایی که استفاده میکنم رو بذارم بگم اینا مساحت زیست منه

در این حد

بعد از اون هم خود تبلت عنصر مهم بعدیه و بعدشم گوشیم

هر سه تا شونم قدیمی شدن و دیگه دارن اذیت میکنن البته

ولی خوب من انقدر عاشق این لپ تاپم که بعید میدونم حالا حالاها عوضش کنم

اعتراف میکنم یه شب میخواستم بخوابم بغلش کردم اول یه کم :-D

مجرد باشی و لپ تاپت هم رفیق روز و شبت باشه همین میشه دیگه :-D

دفتر نارنجی زیرتبلت راحت دو سه میلیون میارزه

کم گفتما

در این حد

توش پره از اطلاعاتی که براشون کلی پول دادم و وقت گذاشتم

از بحث های روانشناسی و انگیزشی و ... بگیر تا وردپرس و سئو  و ...

اون یکی دفتر که جلدش زرشکی هست اگه اشتباه نگم دفتر ایده هامه

حدود چهارسالی میشه توش ایده مینویسم

تا به حال کسی نبوده که ایده های اون تو رو بهش بگم و کف نکنه

خیلی ایده های عالی توشه و الان هم دارم توی این شرایط شیر تو شیر یکی دوتاش رو عملی میکنم

البته کاملا هم عادیه که شدیدا دارم کند پیش میرم و گندشو در اوردم چون همونطور که گفتم زمان ندارم

برای اجرای یه ایده و کار جدید شما باید فک کنی اون ایده بچه اته و 24 ازش مراقبت کنی که من متاسفانه امکانش رو ندارم

به هر حال

کیف پول هم که عادیه دیگه فک میکنم باید تو مساحت زیست همه باشه

ماگ آبی رنگم رو هم قبلا تصویرش رو گذاشته بودم توی وبلاگم

یه هدیه اس

توی زمستون عکسش رو گذاشتم که توش شیر داغ ریخته بودم و داشتم حالشو میبردم

اییییییی سرما کجایی که تابستون مارو نیمرو کرد

فلش مموری هم که بلاخره جزوی از زندگی یک کامپیوتری هست به طور کلی

حالا طراح وبرنامه نویس و اینا هم نداره

میمونه اون خودکار و اون برگه ها

اون برگه ها طرحی بود که برای نهایت استفاده از بیکاری های پادگان دادم

هر روز یه برگه میکنم میذارم توی جیبم با اون خودکار

میبرم پادگان و توی مدتی که اونجا هستم ازش استفاده میکنم

گاهی اوقات کلمات زبان میبرم اونجا میخونم ، گاهی اوقات که فکرم مشغوله روش مینویسم

اگثر اوقات کارهایی که وقتی رفتم خونه میخوام انجام بدم رو هم روش مینویسم

و بعضی وقتا هم مثلا ویدیویی آموزشی که قراره ضبط کنم رو روی برگه پیش نویسش رو مینویسم یا همچین کارایی

همین دیگه

امیدوارم مساحت زیست همتون پر از خاطرات خوب باشه

یاعلی

۱۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
نیما

برابری

میدونی کی برابری توی این کشور اتفاق میافته؟

روزی که بلایی رو سر مطیعی به خاطر زدن حرف و انتقاد بیارن ، که سر ستار بهشتی به خاطر زدن حرف و انتقاد اوردن

بماند که هیلا صدیقی و ... که دقیقا مثل این اقا فقط و فقط شعر خونده بودن  بکنار

نخیر

نه ستار بهشتی اتفاقی زیر شکنجه ها مرد

نه مطیعی اتفاقی پشت تیریبون اون شعر رو خوند

نمیدونم از کی طرفدارای جمهوری اسلامی کلمه دموکراسی رو یاد گرفتن که این روزا هی ورد زبونشون شده

هنوز کسی به خاطر انتقاد از روحانی کشته نشده

ولی افراد زیادی از همین ستار بهشتی تا بچه های کووی دانشگاه ، به خاطر انتقاد به رهبری کشته شدن

اگر انسانیت دارید ، انصاف دارید ، دیکتاتور واقعی و انتقاد ناپذیر واقعی کس دیگه ایه

واقعا اون جمله " اگر دین ندارید لااقل ازاده باشید" اینجا صدق میکنه

به نظرم یکی از مصادیق آزادگی به همینه که هرچیزی رو صرفا بازیچه نکنیم که از به نتیجه نَشِستن رایمون عقده گشایی کنیم

به حساب اینکه قدرت "اصلی" دست ماست با خیال راحت ژست روشنفکری بگیریم و به هر کسی که در قالب روشنفکری مخالف ماست "پوچ اندیش" و غرب زده و ... بگیم و خیالمون هم راحت باشه که اخرش اگه ازمون تشکر نکنن لااقل زندان و شکنجه و ... نداریم

*******

یه سری از دوستان که دوست بودنشون بهم ثابت شده ، میگن ننویس

خطرناکه

اگر ننویسم حس گوسفند بودن بهم دست میده

که یه عده ملت رو خر فرض کنن

و بلانصبت یه عده هم گول حرفای مفتشون رو میخورن

و من هم بشینم نگاه کنم که وای نه یه وقت به روزگار ستار بهشتی ها دچار نشم

روزگار ستار بهشتی دچار شدن سعادت میخواد

اگر امروز کسی بگه "جانم فدای رهبر" بعد براثر خوردن نجاست زیادی به درک واصل بشه بهش میگن شهید

ولی امثال ستار بهشتی و کوی دانشگاهی ها و ... 

فتنه گر بهشون نگن ، شهید باشه طلبشون

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۷
نیما

دست بوس ها

فقط حیدر امیرالمومنین است
✍️برگرفته از پیج اینستاگرام حمزه_صالحی نویسنده کشور
@IRanBidar

#دستوبس_ها
.
یکی شان در مسجد ارک و در شبهای قدر فحش میدهد
یکی دیگر پیش از نماز عید فطر ، شعر انتقادی !!! میخواند
.
اینها مداح هستند .مداح کسی است که صدای خوبی دارد و بلد است اشک مردم را دربیاورد

حالا اینکه از چه زمانی مداح ها احساس کرده اند شعور سیاسی شان هم بالاست معلوم نیست
.
مداح ها دارند با سوءاستفاده از حضور مردمی که برای عزاداری یا انجام فرایض دینی جمع میشوند در مساجد و هیئت ها ، آبروی دین و آبروی ائمه را می برند و هیچ کس قدرت مهارشان را ندارد چون :
.
آنها می دانند دست چه کسی را ببوسند !
.
پسر فلان مداح با رابطه در مترو پست میگیرد . مداح دیگری می ایستد تا همراهش اسلحه به روی مردم بکشد . این یکی شعری پر از توهین درست چشم در چشم رئیس جمهور قانونی کشور میخواند و مسئولین اعلام میکنند نظرش را گفته است !
.
واقعا داریم کجا میرویم ؟
.
آنهایی که دیگر خودشان پیش مردم آبرویی ندارند ، لطفا آبروی ائمه را نبرند . جلسات فحاشی تان را خواهش میکنم از جلسات عزاداری جدا کنید چون مردم برای صدای شما می آیند ، نه نظرات سطحی تان درباره دولتی که بیست و پنج میلیون رای دارد
.
کسانی که دست مقتدرین را می بوسند دارند به آنها که دست مردم را گرفتند و کشور را از لبه پرتگاه برگرداندند فحاشی میکنند و انگار تمایلی برای مهار کردنشان وجود ندارد .
این وسط ، مظلوم واقعی ما نیستیم .. حسن روحانی هم نیست .. مظلوم واقعی امام حسین است که ذکر مصیبتش را کسانی انجام میدهند که با این تفکر و عملکرد و تشنگی و وابستگی به قدرت ، اگر در کربلا حاضر بودند قطعا در کنار امام نمی ایستادند
.
حمزه صالحی
@IRanBidar

۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۵
نیما

یادمون نرفته

توی یه مطلب گفتم که ما همه کارهای سیستم نظامی رو یادمون میمونه

برای کسانی که خودشون رو زدن به آلزایمر


دریافت
مدت زمان: 56 ثانیه

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱
نیما