حاصل زندگیم

خاطرت ، داستانها ، پیشنهادات ، نصیحت ها و ... کلا من حاصل زندگیم

۹ مطلب با موضوع «داستان من» ثبت شده است

The Happy Ending

این هم از پایان کاره "پایانه شاد"

گفته بودم که این قانون رو قبول کردم که خوشی و غم در زندگی حالت سینوسی داره

گاهی این حالت ناراحتی و بدشانسیش یه جوری در قعر فرو میره که ادم کم میاره

به لطف نظام مقدس و سیستم مقدس تره سربازی فشار روی من به حدی رسیده که کم آوردم

وقتی هم کم میارم ، خراب میکنم

یه چیزی رو میزنم میترکونم

یه بخشی از خودم رو نابود میکنم

قبلا هم این کارا رو کردم

و نتیجه اش هم مثبت بوده

این بار هم قربانی وبلاگم بوده

تا به حال هیچ وبلاگی نداشتم که اینقدر برام عزیز بشه که برای رهاییم از یه حس خیلی بد ، بزنم بترکونمش

این وبلاگ به اون حد رسید

الحمدالله

توی سربازی گفتن کارت خیلی خوبه و کارا رو بلدی درست انجام بدی

فرستادنم زیر دسته یک نفر که...

بچه ها اومدن بهم میگن ببین دهنت سرویسه (البته این مودبانه اشه)

و راست هم میگن

خلاصه امر اینکه اولا دیگه مثل قبل روزی هشت ساعت توی پادگان نیستم و احتمالا بیشتر میشه

و دیگه اینکه به حدی قراره اونجا کار کنم که وقتی رسیدم خونه به قبر اجدادم بخندم اگر فکر کار به سرم بزنه

بارش رحمت این نظام از سر ما کم نمیشه متاسفانه

و این در یکی از حساس ترین شرایط های کاریم هست

شرایطی که دارم تمام تلاشم رو برای برگزاری کلاس در دانشگاه تهران میکنم و از اون طرف سایتم رو صفایی میدم و غیره و غیره

به لطف عده ای شرایط مالی هم جالب نیست و هرچی هم که دارم باید برای این کلاسه سرمایه گذاری کنم به امید اینکه برگرده

همین دیگه

خدافظی

موفق باشید و این حرفا

وبلاگ حذف نمیشه چون میخوام بعدا بیام و بخونمش

اینم از آخرین : "یاعلی"

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۲
نیما

قسمت هفت

خوب دیگه یه کم از قسمت های فریبادار قضیه دور شیم

بعد از همه دلقک بازیایی که فریبا وارد زندگیم کرد من خودمو نیست و نابود کردم

یعنی اون هی میگفت به فلان دلیل نمیخوامت منم خودمو خورد میکردم که اون منو بخواد بعد یه دلیل دیکه میاورد

منم استدلالم این شده بود که لابد من مشکلی دارم که نمیخواد به روم بیاره

همه گیری به خودم دادم

گفتم من زیادی لاغرم شبیه ادمای مریضم معلمه منو نمیخواد این همه پسر هیکلی ، بعد گفتم منه نوزده ساله پولی ندارم و سرکاری نمیرم و اینهمه ادم خر پول معلومه منو نمیخواد ، گفتم من قیافه ام زشته خدا حال نداشته همینجوری محض مسخره بازی منو افریده و ...

خلاصه تا دلتون بخواد خودم رو خورد کردم و کوبیدم و نابود کردم که چ خبره؟ خانم فریبا خانم از من خوشش نمیاد

البته خوشش میومدا منتهی دوست داشته شدن جنبه میخواد که نداشت

اینو جدی میگم، به دور از احساساتی که نصبت بهش دارم

اخه هرکی دوستش میداشت رو میذاشت کنار ، حتی همین پسره که الان داره باهاش ازدواح میکنه هم وقتی گفت دوستت دارم و میخوام قضیه رو رسمی کنم پسش زد ولی وقتی دید پسره داره بیخیالش میشه افتاد دنبالش

حالا تربیتش مشکل داشت مشکل فکری داشت یا هرچیز دیکه من نمیدونم ولی به هر حال دیگه

البته شاید خود منم همینطوریم

سر چی میگم این حرفو؟

من خودم اولش که با خانمم اشنا شدم تو دانشگاه بود

دیدم یه دختر چادریه سربه زیره ، گفتم وایمیستم درسا تموم شه اگر ازدواج نکرده بود و اگر منم دلم میخواست هنوز اون وقت اقدام رسمی برای خواستگاری میکنم

اما قضیه یه مدل دیگه شد که فعلا بهش اشاره ای نمیکنم

اما در کل اینکه وقتی فهمیدم اونم از من خوشش میاد اولش خیلی خر کیف شدم ولی به مرور که دیدم چ خصوصیات بدی داره شل شدم نصبت بهش

ولی به خاطر اینکه حسش رو بهم گفته و نمیخواستم یکی مثل فریبا باشم صبر کردم و سعی کردم کنار بیام که الللللبته خیلی هم مفید بود

مشاور هم نظرش موافق با کار من بود

پس نتیجه میگیریم که نه

من یه مریضی مثل فریبا نیستم

دختر ها و پسرهای کمی نیستن که این مریضی رو دارن اگر گیرشون افتادید بدونید هرچی دنبالشون برید بدتره

زیادم دل خوش نکنید که اگر دور بشید میان دنبالتون ، معلوم نیست

اونا خودشونم درست نمیدونن چی میخوان

البته این نظر شخصی منه

خلاصه که بعد از اون چندسال مسخره بازی(به نظرم نمیشه بهشون گفت مشکلات) منم کم کم با کمک کتابای روانشناسی و ... با قضیه کنار اومدم یه کم

یه مقدار بیشتر به دس و تحقیقات دینی و ... چسبیدم و ورزش رفتم و کارای دیه

البته با فریبا هم در ارتباط بودم تا زمان نامزد کردنش بعدش دیگه کلا محلش ندادم و بهشم نگفتم چرا محلش نمیدم تا عید که پیام داد و قبلا گفتم چی شد

بعد از اتمام کاردانی (که دانشگاهمون پسرونه بود!!!) وارد کارشناسی شدم که مختلط بود و کلی اعتماد به نفس گرفتم

من سوادم خوب بود و هوش بالایی هم داشتم

الان میفهمم که هیکل و قیافه ام هم خوب بوده و فقط به خاطر عدم اعتماد به نفس به خودم نمیرسیدم و با لباسای زشت و موهای بلند و تیپ نچندان مناسب رفت امد میکردم

پس وقتی وارد دانشگاه شدم شدیدانگاه بهم جذب شد و مورد توجه قرار گرفتم و باعث شد کم کم خودمو پیدا کنم

بعد از یه مدتم که رابطه ام با خانمم شروع شد

خلاصه شروع شدنش اینه:

پیام تبریک روز مرد داد که باعث شد اولین بار شماره اش بیافته رو گوشیم

کمک در امور درسی و شروع ارتباط(خیلی هم لوس و کلیشه ای :-D)

مهاجرت به وایبر خدابیامرز

مهاجرت به تلگرام عزیز

ابراز علاقه از سمت ایشون و بعدش ابراز علاقه از سمت من

من خودمو لوس نکردم و طاقچه بالا نذاشتم و رابطه از همون اول شروع شد و سریعم مشاور رفتیم که قضیه شکل دوستی نگیره و جدی باشه

البته خیلی هم گرونه مشاور ولی ارزشش رو داره

خیلی از دخترایی که همه عمرشون یه نفر رو دوست دارن و بهش نمیگن بدم میومد همیشه

البته قضد بی احترامی ندارما ، اونا هم دلایل درست و غلط خودشون رو دارن

خلاصه که قسمت شیرین زندگم اینجوری شروع شد

اینکه یه چیزی رو با همه وجود بخواید و به دست بیارید عالیه امیدوارم برا همه پیش بیاد

درسته به فریبا نرسیدم ، ولی این که میخواستم جای اون پسری باشم که فریبا دوستش داشت ، این رو بهش رسیدم

شدم یکی مثل اون طرف و با طرفم خوب رفتار کردم

رسیدن به خواسته از طریق تلاش و قانون جذب و دعا و صبر باعش شد که الان خواسته هام برام کمتر دست نیافتنی باشن

و این خیلی خوبه

خداروشکر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نیما

قسمت ششم

بعضی وقتا یه سری دساتانا رو میخونم یا یه سری عکسا میبینیم یا یه سری فیلما و ...

دلم به حال طرف مقابل میسوزه

احساس میکنم خیلی تحت فشار بوده و خیلی مظلوم رفتار کرده

مثلا وقتی توی یه فیلمی میبینم یه بچه مدرسه ای توسط چندتا بزرگتر از خودش خفت میشه و مثلا وسایلشو میگیرن

در عین اینکه دلم براشون میسوزه ، ازشون خوشمم میاد انگار دوستش دارم طرفو

انگار دلم میخواد گیرش بیارم و بهش کمک کنم و براش لحظات خوبی رو به وجود بیارم بلکه اون لحظات تلخش از بین بره

یه وقتایی خودم میشم اون طرف مقابل

مثلا وقتایی که این روزهای زندگیمو یادم میاد:

یه چیز رو کاملا از زندگی فریبا یادم رفته بود

اون روزهایی رو که میشست و از اینکه یکی از فامیلاشون عاشقش بوده برام میگفت یا اینکه یه پسره دیگه چقدر میگفته عاشقتم عاشقتم و اونم چون طرفمثلا تو پیامکاش غلط املایی زیاد داشته ازش خوشش نمیومده

جالبه که میگفت حتی پیش مشاور هم رفتیم و از مشاور هم پرسیدم که راست میگه یا نه گفت راست میگه و واقعا عاشقته

خلاصه که من شده بودم یه پسر 20 ساله که عشقش جلو چشمش میشست و از روابطش با پسرای دیگه میگغت اونم در حالی که میدونست من چ حسی بهش دارم

نزدیکای عید که برای بار اخر باهاش حرف زدم ، بهش یاداوری کردم که اینکار رو کرده و اونم قبولکرد که اشتباه کرده و کارش خودخواهی بوده

گاهی وقتا یه کلمه برای توصیف یه چیز خیلی کمه مثل رابطه ی کاری که اون میکرد و کلمه خودخواهی

حالا همیشه هم اینا نبود

یه بار شبونه پیامک داده بود و از حس عذاب وجدانش به خاطر لب گرفتن با یه پسره میگفتیا از این مگفت که مثلا ...چت میکرده با دیگران یا یه بار رفته خونه یه پسره که وقتی تنها بوده لوازم موسیقیشو ببینه و این اتفاقا

یه کنته جالبی که این وسط هست اینه که این چقدر به من وابسته بوده

حالا اینم جداگانه میگم

یکی این قضیه یکی هم قضیه مامان و بلاهایی که سرش اومد مونده تا الان

به هر حال

کلیت قضیه اینکه خیلی برام جالبه این روزا ، هموطنور که وقتی خودم در حق کسی ظلمی میکنم شب موقع خواب فکره میاد سراغمو خفتم میکنه وقتی هم کسی درحق خودم همچین ظلمی میکنه همینطوری میشم

نمیدونم چی به چیه ، نمیدونم تاوانی هست یا نه

نمیدونم

کاش ایمان داشتم و مطمئن بودم که تلافی میشه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نیما

تعریف یک تجربه ی عجیب

خیلی جالبه

ما توی دنیایی زندگی میکنیم که به راحتی از کنار بعضی موارد رد میشیم

مثلا خیلی راحت میشنویم که فلان فال گیر و کف بین ، میاد و بدون یک کلمه حرف زدن خصوصی ترین مشخصات زندگی طرف مقابلش رو به زبون میاره

یا میشنویم فلان فرد قدرت داره که با فکرش یه جسم رو تکون بده

یا اصلا در مورد خواب های عجیب و غریب مردم میشونیم که توی فرضا پیشگویی انجام میشه یا اینکه این تجربیات برای خودمون پیش میاد

اما راحت از کنارشون در میشیم ، یه قدرت عظییییییییییییم و ما نادید میگیریمش

اتفاقی که برای من افتاد نه فالگیر توش بود نه کف بین

من بودم توی سن حدود دوازده سالگی تا اونجا که یادمه و طرف مقابلمم یه پسر 15 -16 ساله

خوابم نبودم در بیاداری محض همه چیز اتفاق افتاد

وقتی خونه پسرخاله ام میرفتیم گاهی اوقات میرفتیم و با دوتا پسر همسایه اشون به اسم میلاد و علی فوتبال بازی میکردیم

میلاد از همه بزرگتر بود و چندبارم با هم دعوامون شد ، ولی در کل حرفای جالبی به من میزد

یه بار که پسرخاله ام رفته بود بالا تا ببین مامانش چیکارش داره و علی هم اونجا نبود میلاد نشست با من به صحبت کردن

میگفت من توی تو یه چیزی میبینم که توی اون دوتا نمیبینیم

من نمیفهمدم چی میگه ، من کلا برای قبول چیزی سند و مدرک قوی میخوام و مفت زیربار نمیرم و از طرفی وقتی زیربار برم مفت کوتاه نمیام

اون بنده خدا هم ورداشت یه ازمایش جالبی انجام داد

رفت توی باغچه ی حیاط و شروع کردن به گشتن دنبال یه سنگی که شکل خاصی داشته باشه

گشت و گشت و گشت و یه سنگ پیدا کرد که مکعب بود ، تقریبا شبیه به تاس

یک طرفش چندتا سوراخ داشت و یک طرف هم یه مقدار رنگش فرق داشت و یک طرف دیکه هم یه شکل و شمایل دیگه ای

بعد به من گفت قشنگ به این سنگه نگاه کن

بعد شروع کرد به چرخوندش ، هی چرخوند ، هی چرخوند ، هی چرخوند...

خاطره کلا خیلی مبهمه و خیلی جزئیات یادم نیست ولی در کل یادمه یه مدتی این کار رو میکرد

بعد ه بار سنگ رو پرت کرد اون طرف حیاط و منم داشتم نکاه میکردم

گفت به نظرت کجا افتاده ؟ گفتم فلان جا دیگه

گفت خوب حالا برو بیار و ببین کجا هم افتاده

منم رفتم دیدم مثلا چند قدم با اونجایی که من فک میکردم افتاده فاصله داره

رفتم اوردم و دادم بهش و دوباره یه مدت چرخوند و من نکاه کردم و بعدش گفت خوب حالا چشمات رو ببند

بعد انداختش

گفت فک میکنی کجا افتاده؟ گفتم فلان جا و با دست نشون دادم

بعد چشامو باز کردم و رفتم دنبال سنگ و دیدم اشتباه کردم

بار سوم ، چهارم پنجم...

کم کم بهتر حدس میزدم ، البته "حدس" کلمه ی بدیه قضیه چیزی بیشتر از حدس بود

چندبار که گذشت اتفاق خیلی عجیب و حالبی افتاد

من وقتی چشمام بسته بود ، یه خط بنفش رنگ میدیدم

از دستای میلاد که کنارم نشسته بود تا سنگ که اون سمت حیاط بود و تقریبا نقطه ی دقیق سنگ رو میتونستم بگم

برام عجیب بود و جالب ، خیلی جذب شده بودم

یه خط بنفش توی تصوری که از حیاط داخل ذهنم داشتم کششیده شده بود که نقطه دقیق به من میداد

در حالی که قبل از پرتاب سنگ من چشمم بسته بود

این قضیه پای من و به این داستان باز کرد و منو جذب این ادم کرد

جالبیش اینه که اخرین دفعه ف سنگ رو پرت کرد و من داشتم نقطه افتادنش رو توی ذهنم با همون خط بنفش رنگ که منحنی  هم بود میدیدم که یهو شروع کرد به تکون خوردن

مثل وقتی که شیلنگ رو تکون میدیم

مثل حرکت بدن مار و کنارش هم یه خط نارنجی اومد

کف کرده بودم ، خدایا این دیگه چیه؟ سریع چشمام رو باز کردم که به میلاد توضیح بدم که

دیدم پسر خاله ام اومده توی حیاط و داره مستقیم به من نگاه میکنه

وقتی به میلاد گفتم گفت دلیلش اومدن اون هست و اینکه فکرش مشغول به من بوده

کلی تمرین بهم داد و کلی شگفتی از این دنیا رو به زنگی من باز کرد

شاید تجربیات عملیش برام دو سه بار بوده باشه ولی ارزشش بیش از این حرفاست

بعدی از دنیا رو باهاش اشنا شدم که خیلا نیشدن

معمولا این داستان رو که تعریف میکنم کنارش به دفعات قسم میخورم

به خدا راست میگم و ...

به قران راست میگم و ...

باور کنید این اتفاق افتاد و ....

الانم نمیدونم باور میکنید یا نه

ولی اگر باور نمیکنید صرفا این حرف رو از من قبول کنید که

خیلی از چیزهای توی دنیای اطراف هست که دارید از دستشون میدید و خیلیا هستن که مردن و این شگفتیا رو هیچی ازش نچشیدن

تمام سعیتون رو بکنید تا روی مغزتون تمرکز کنید و از خوبی های دنیا استفاده کنید

من بازم از تمرین های دیکه ای که اون بهم داد بهتون میگم

شاید یه روزم با یکی از دوستانم این تمرین رو مجددا انجام دادیم و نتیجه اش رو بهتون گفتم

نمیدونم اون دوستی که میخواد همراهیم کنه باید خودش اطلاعات و انرژی خاصی داشته باشه یا نه

حیف که دیگه به میلاد هیچ دسترسی ندارم :-(

چ نعمتی رو از دست دادم

ایشالا که یکی مثل اون پیدا میکنم

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نیما

قسمت پنجم

خلاصه که داستان ما اینجوری جلو اومد دیگه

این مهمترین نقطه ی زندگیه منه

از سال اول کاردانی تا سال اخرش

همین امروز توی مترو داشتم کتابی رو میخوندم که  در مورد نحوه بخشیدن دیگران بود

توی مشهد خریدمش

خیلی دلم میخواد بتونم ببخشمش

مطمئنا کسی که از بیرون به داستان نگاه کنه کمتر فریبا رو مقصر میبینه

خیلی برام مهم نیست که من رو چی میبینه ، فقط اون ته دلم امیدوارم که اگر فک میکنه کارم بچه بازی بوده سر خودشم بیاد تا دفعه دیگه در مورد دیگران قضاوت بی جا نکنه

هرچند اگر از ته دلم یه کم فاصله بگیریم میبینیم که دلم میخواد هیچ کس این بلا سرش نیاد و هیچ کس هم سر هیچکس دیگه از این بلاها نیاره

حالا خلاصه اینکه توی این کتابه یه سری تمرین داده بود و انجام میدادم و سعی میکردم خشمم نصبت به فریبا کم شه

یه چیز جالب توش داشت

میگفت معذرت خواهی طرف مقابل میتونه تاثیر بسزایی توی رند بخشیدنش داشته باشه

میگفت قربانی (که بنده ی حقیر باشم) یکی از چیزهایی که روش تاثیر میذاره تا خطاکار(که فریبا خانوم زرنگ هستن) رو ببخشه اینه که طرف مقابل ازش معذرت خواهی کنه

من معذرت خواهیش رو یادمه

طرفای عید همین امسال بود که یه پیام اومد برام

تو فکرش بودم ، نه فکر عاشقانه ها ف طبق معمول همیشه داشتم فگ میکردم که چقدر در حقم نامردی کرده و چقدر قلان فلان شده است و برای بار صدهزارم داشتم مرور میکردم ماجرا رو تا ببینیم میتونم از توش خودمو مقصر بیرون بکشم و یه معذرت خواهی کنم و تموم بشه و برم سر زندگیم؟

خلاصه تو همین فکرا بودم که دیدم پیام اومده تو تلگرام و بالاش اسم و فامیل فریباس !!!!

اهان راستی

قبلش اینکم بگم که من رفته بودم و شماره اش رو از گوشی مامانم ورداشته بودم و ذخیره کرده بودم تا بتونم عکساش با مجید رو ببینم

نه که چشم چرونی کنما ، اوه اوه ، اونم با زن شوهر دار

نه بابا ! نه فقط وقتی خودشو تو مهمونیا میدیدم داغ دلم تازه میشد میخواستم عکساشو ببینم که با عکساش داغ دلم تازه بشه و عادت کنم

و البته موفق هم شدم و دقیقا بعد یه مدت دیگه با دیدنش کمتر حس خاصی بهم دست میده ، خودم که تا حدودی اینطور فک میکنم

خلاصه نشسته بودم یهو دیدم یه پیام اومده !!! شک زده شدم گفتم واااااااااااای لابد دستم خورده پیام فرستادم براش اینم ج داده

وگرنه اینکه اصن کاری به من نداره

هرچی دقت کردم دیدم نه پیامی ندادم من ، اون سلام کرده

حیلی خشک جوابشو دادم

کاش پیاماش رو پاک نکرده بودم و میذاشتم

خیییییییییییلی با ارزش بود ، وقتی خودش اعتراف کرد که خود خواه بوده و از من سو استفاده کرده

وقتی خودش گفت "پیامات رو که خوندم گریه ام افتاد"

مگه پیام های من چی بود ؟ یاد اوری گذشته ، البته گفت همه اش یه طرف است ولی این و این و این و این درسته

منظورم ایه که تقریبا کل حرفام رو قبول داشت ولی میگفت من دلیل داشتم و روم فشار بوده که زندگیتو به کثافت کشیدم

خیلی هم شیک و منطقی

انگار وقتی رو من قشار بود حاضر شدم برم دختر بازی کنم و عقده دلیمو سر دختر مردم خالی کنم!!! حرف مفت شاخ و دم نداره

البته هممون اشتباه میکنیما

بگذریم ، خلاصه که یه بار از من معذرت خواهی کرد و گفت چطور میتونم جبران کنم ، منم گفتم راه نداره سالای عمر من رفت

میگفت کاش برمشگتم عقب و تیغو محکم تر میکشیدم رو رگم ، یا کاش بر میگشتم زمان راهنمایی و اصلا باهات حرف نمیزدم

اخه از همون دوره ها بود که خیلی نزدیک شدیم

البته داغ بودا ، همه گاهی تاینطوری میشن ، یهو جو گیر میشیم

اونم جوگیر شده بود

بعدش اصلا به هیچ حساب نکرد منو

دوباره شروع کرد عکس تلرگام خوشگل گذاشتن و ...

منم از تو کانتنت هام پاکش کردم و بلاکشم کردم

بعدا هم رو در رو شدیم یه بار که سلام کرد خیلی اروم و در حالی که سرم پایین بود جوابشو دادم و رفتم اونور ولی خواهرش که اومد خیلی گرم باهاش سلام علیک کردم

در ازای یه عمر نابود شده همین کارا از دستم برمیاد

دست خالیم

اگه مسلمون نبودم میرفتم همه دارو ندارش رو میریختم رو

همونطور که چندین سال زندگیمو نابود کرد ، چندین سال زندگیشو نابود میکردم

همه دوست پسراشو روابطشو مشروب خوردناشو و سxس چت ها و ...

ولیی دستم بسته اس

امیدم به خداست! یعنی جوابی میگیرم! یا مثل مامانم قراره یه عمر طول بکشه تا یه اتفاقی بیافته؟ جریان اون هم میگم

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نیما

قسمت چهارم

یادمه اون روزی که این ماجراها استارت اصلیش رو خورد
ببینید ، فرض کنید من یه کسی هستم که یه مقدار تنشمه و یه لیوان آب هم روی میز هست
به هر دلیلی توجه آنچنانی به اون لیوان آب نمیکنم ،نه ابنکه قدرشو ندونما ولی من عطش شدید ندارم و یه مقدار فقط تشنمه و از طرف دیگه یه لیوان آب هم جلومه دیگه
بعد یهو یکی بخوره به میز و لیوان کج بشه
مطمینا وقتی بگیرمشو نذارم بریزه ،یا اصلا به هر دلیل دیگه ای نریزه ، بیشتر از قبل قدرش رو میدونم
شاید همون لحظه لیوان آب رو بردارم و بخورم چون یا چشم خودم دیدم که ممکنه بریزه و از دستش بدم
حالا تازه تشنگیم خودشو نشون میده ، شاید حتی حس تشنگی کاذب هم به وجود بیاد و بیشتر از چیزی که تشنمه امه احساس تشنگی کنم


قضیه من و فریبا هم همین شکلی بود
رابطه خیلی خوب و نزدیکی داشتیم و من فک میکردم اسلام برای جلوگیری از رابطه جنسی نامشروع و خیانت به همسر و هزارتا چیز شبیه این گفته که رابطه با نامحرم نداشته باشید و از اونجا که من به خودم اطمینان دارم پس اشکالی نداره به نامحرم نزدیک شم
برای خودم جایگاه مفسر و عالم دینی قایل شده بودم
ولی خوب رابطه امون خیی خوب بود و بهتر هم میشد
اون از مشکلاتش میگفت و من همراهیش میکردم
از حس عشقش به مصطفی ، برادر همکلاسیش میگفت و من با تعجب و توجه زیاد گوش میدادم ببینم این حرفا که میزنه یعنی چی واقعا
مگه میشه ذهن آدم درگیر کسی باشه و آدم نتونه ذهنش رو خلاص کنه؟ خوب ذهت خیلی درگیر میشه بشین فیلم ببین ، بازی کن ، توی نت بچرخ ،برو بیرون بگرد
یعنی چی نمیتونم بهش فک نکنم؟
از طرف دیگه هم مرصاد بود که قصه های عاشقانه اشوبرام میگفت که یا فلانی یا دیگه اصن راه نداره
مرصاد یه دوست از زمان راهنمایی بود که با هم بودیم که حالا بعدا درباره اش میگم
از طرفی هم فشار های اقای عزیزی بود ، صاحب کارم
ایشون اطلاعات خیلی بالایی داشت و قصد داشت کاری کنه من از حالت بچگانه بیام بیرون و اصطلاحا بزرگ شم
با مفاهیم مختلف اشنا شم و ...
موفق هم شد
کارایی کرد و تلاشهایی کرد که بعضیاشون هیچوقت درک نکردم،اینم باشه برا بعد
داشتم میگفتم ،فریبا و من نزدیک و نزدیک تر شدیم ، تمام خصوصی ترین خاطراتشم بهم گفت و منم همینطور
تا اینکه یه مدت کمرنگ شده و بعدم یه روز خونه بابابزرگم دیدمش
گفت خودکشی کرده بوده و داداشش اومده دیده این افتاده کف اتاق و کلی خون ازش رفته
سریع رسوندتش بیمارستان و نجاتش داده بودن
میگفت تیغ و کشیدم رو مچم ، بعد دوباره کشیدم ، بازم بازم بازم
میخواستم خیالم راحت شه که تموم شده
ولی تموم نشد
تازه شروع شده بود
هم برای اون هم برای من
یوان آبی که ذاتا بهش نیاز داشتم جلو روم تا مرز ریخته شدن کج شد
تشنه که بودم ،عطش هم گرفتم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نیما

قسمت سوم

یه نکته مهمی که توی وجود هرکسی مهمه اینه کخ انصاف و منطق داشته باشه
من با ادمای بی انصاف و بی منطقی در ارتباط بودم
خودمم گاهی اوقات بی منطق عمل کردم
البته کلمه بی منطق و بی انصاف در اکثر اوقات کلمات اشتباهی هستن
چون انصاف و منطق توی مردم به صورت یه پارامتر صفر و یک نیست
بلکه صفر تا صده
یادم نمیاد هیچ آدمی با منطق یا انصافه صفر یا صد دیده باشم

توی همین تیکه متن من خودم وقتی یادم افتاد که باید بگم منطق صفر و صد نیست که نوبت به خودم رسید
همچین که اومدم به خودم بگم بی منطق. یا بی انصاف ، سریع یادم افتاد که نه این چ حرفیه این درست نیست بی انصافیه پس بیام و بگم که انصاف صفر تا صده
معمولا همینطوری میشه که ما وقتی منصف میشیم که پای خودمون بیاد وسط
اینکه بتونیم بدون اینکه پای خودمون وسط بیاد منصف و منطقی باشیم کار سختیه و یه هنره به تمام معناس

همه اینا رو گفتم که بگم میخوام توی این ماجرا منصفانه و منطقی حرف بزنم
البته کار سختیه و از خدا میخوام که کمکم کنه تا بتونم توی هدفم موفق بشم
این هم به خودم کمک میکنه هم به دیگرانی که میخونن
ولی از همه مهمتر اینکه باعث میشه من توی ذهنم قضاوت اشتباه نکنم
در مورد قضات باید یه مطلب بذارم
خیلی مسیله مهمیه

حالا بریم سر اصل مطلب
رابطه من و فریبا به یه روز و چند روز خلاصه نمیشه
ما از حدود راهنمایی به بعد با هم ارتباطمون نزدیک شد و از دوران دبیرستان اوج گرفت و توی دانشگاه هم که رنگ و بوی به خصوصی گرفت و عاقبتشم که گفتم چی شد

اما توی این رابطه طولانی اتفاقات زیادی افتاد
از جمله اینکه من کلا اهل کتابخونی نبودم
کتاب درسی میخوندم
گاهی هم از کتابخونه کتاب میگرفتم که کتابای علمی بود کن علاقه داشتم ولی کامل هم نمیخوندم

اما فریبا کتاب میخوند

البته اونم داستان خودش رو داشت وگرنه همچین خیلی اهل کتابخوندن نبود از اولش (تا اونجا که من یادم میاد)

تا اونجا که یادمه اولین بار گیر داد که فایل صوتی کتاب کیمیاگر نوشته پائولو کولئو رو که با صدای محسن نامجو بود گوش بدم

منم قبل از خواب گوش میدادم و بعضی وقتا وسطش خوابم میبرد و خلاصه خیلی هم کامل و جامع گوش ندادم ولی واقعا خوشم اومد به جز اخرش که به نظرم مسخره بود

البته نه اولیش این نبود ، فک کنم این اولین رمان بود

آره

اولین کتابی که بهم داد آیین زندگی اثر دیل کارنگی بود که یه کتاب فوق العاده بود و کلا مسیر کریم رو عوض کرد

بعدشم کتاب هایی از باربارا دی انجلس و پاول مکنا و برایان تریسی و ...

کلا فاز موفقیت و قانون راز و پیشرفت و از این حرفا که عالی بودن و من رو واقعا متحول کردن

توی بحث مسائل دینی هم من همیشه سعی میکردم اون جواب شبهاتش رو بدم و با وجود اینکه اون یه دوره ی خیلی سیاه توی زندگیم و به خصوص توی مسائل دینی و اعتقادیم به وجود اورد ، ولی خودش و شبهاتش در کنار اینکه یه منطق پایه ای خیلی خوب داشت ، باعث شد من برم و تحقیق کنم و جوابش رو بدم

یکی از اصلیترین سوالاتش این بود که چرا توی قران اجازه داده شده مرد زن رو بزنه که من حدود یک سال طول کشید تا جوابش رو پیدا کنم

البته این وسط خودمم درگیر شدم و تقریبا مطمئن شدم اسلام یه دین خیلی بی منطق و بدیه ولی بعدا که جوابش رو پیدا کردم اعتقاداتم خیلی قوی تر شد

حالاا اگه یادم نره جوابش رو اینجا هم میذارم

خلاصه که اون من رو رشد هم داد

هرچند چندین سال زندگیم رو رسما نابود کرد ولی خوب توی این نابود شدنه هم یه بخشیش من مقصر بودم

حالا دقیق در مورد نحوه نابودی و میزان تقصیر ها هم مینوسم

فعلا تا همینجا کافیه

به امید خدا ادامه میدم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نیما

قسمت دوم

بعد از این ماجرا همه چیز تشدید شد
درست یادم نیست بعدش هم تلاش علنی برای به دست آوردنش کردم یا نه
از من بعید نیست که ازم تلاش کرده باشم
چیزی که یادمه اینه ن بعدش ته مونده اعتماد به نفسم هم رفت
کسی شدم که میرفتم جلوی اینه و عمیقا دوست داشتم با بیارم
کسی شدم که لحظه ی شادیم لحظه ای بود کن توی شب تاریک یه کوچه خلوت پیدا کنم تا بتونم گریه کنم و لگد بزنم توی تیر چراغ برق
کسی شدم که به خدا فحش میدادم که چرا وقتی انقدر زشت و داغون قراره بیافرینه ، این آفرینش میکنه

من همه چیزو داده بودم
قبلا یه مقدار مذهبی بودم که توی این مدت گذاشتم کنار
به خاطر اون
یه بخشیش رو نیت کردم بذارم کنار
یه بخشیش هم واقعا گذاشتم

فریبا اعتقاد داشت که پسری که قبل ازدواج رابطه جنسی نداشته  ، بعد ازدواج میبینه که چ حس خوبی داره و بیشتر طمع میکنه و حالا تااااازه میخواد بیافته دنبال دختر بازی و زن جور کردن و ...
و منم که رابطه ای نداشتم پس همینکارو مبخوام بکنم و هرکی زنم بشه باید با کلی آرزو و با بچه و ... بشینه خونه و یه چشمش اشک بشه و یه چشمش خون و منم دنبال زن بارگی باشم
اخه منی که توی موقع نیازم نرفتم نزدیک دختر بازی هم نشدم چطور ممکنه بعد ازدواج بیافتم دنبال این کارا؟
حالا نمیگم منطق حرفش صفر بود ولی خیلی هم منطقی نبود به نظرم
امکانش هست همچین اتفاقی بیافته ولی از اون طرف ، شاید حتی بیشتر امکا این وجود داشته باشه که کسی که قبلا اهل دختر بازی و مخلفاتش بوده بعد ازدواج زنش براش کافی نباشه و بیافته دنبال این کارا

تا اونجا که یادمه اولین دفعاتی که بهم گفت نه و دلیل اورد همین بود
منم که یه عمر به خاطر لذت خودم اینکارو نکرده بودم که گناه نشه ، حاضر شدم به خاطر آرامش خاطر اون اینکارو بکنم
برای همین گفتم اگه تو از من اینو بخوای انجامش میدم
حتی خاضرم هرکاری بکنم که لذتی هم نبرم و فقط و فقط به خاطر حرف تو اینکارو بکنم

بهش فتم این قضیه حل بشه دیگه حله؟مشکلی نیست؟
گفت نه
گفتم چرا؟
و بعدشم یه سری جواب جالب که بعده ها هم هی تکرار شد
«نه نمیشه ، من تورو اون مدلی دوست ندارم ، ما مثل خواهر برادریم ، نه اوممم نچ نه و ...»

این جزو اون کارایی بود که گفتم میکنم ولی خداروشک هیآ وقت نکردم
هرچند به نظرم گناه گفتنش کمتر از انجام دادنش نیست چون به هر حال من نیت کردم انجامش بدم

به خاطر سلیقه اون موامو درست میکردم
متنفرم بودم و اصلا این کارو دوست نداشتم
ولی به حسی ته دلم بود ، انکار از یه چیزی خوشم میاد و اون یه چیز حس رضایت فریبا بود که البته این حس رضایت تخیلی فقط، توی ذهن من بود
کلی کارا ، کلی حرفا ، کلی انتخاب ها و اسرار ها و ...
اید بهتر باشه نگم بی فایده
به خیالی دلایل
من رو رشد داد
اما به چه قیمتی ؟ با اجازه ی کی؟ کی مسیولیت رشد دادن من رو به اون سپرده بود ؟ اصن اونم نیتش رشد دادن من نبود ، مطمینم

پ.ن:

حالم بده
تعریفش که میکنم به هم میریزم
باقیش برای بعد
در حین نوشتن به این  فکر میکنم که به خودشم بگم بخوندش یا نه
دارم نصبتا بی طرفانه مینوسم
اینجوری زجر نمیکشه
اینجورب حس بد کمتری بهش منتقل میشه
اگر ببخشمش ، شاید بهش بگم این متنو بخونه

پ.ن:

میخواستم شعرای اون وقتامم بذارم اما قبلا نابودشون کردم
وبلاگ شعرام ، دفترش طی متن های توی گوشیم
شاید گیرشون اوردم
شایدم شعر از دیگران گذاشتم
اما احتمال قوی دوباره خودم برای اون وقتا شعر نمیگم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نیما

قسمت اول

خیلی وقت بود میخواستم داستان زندگیمو بنویسم ولی هی تنبلیم میومد
چون قستمای اولش که مربوط به بچگیم میشه خیلی برام خاص نبود و خیلی حوصله اشو نداشتم و فک میکردم بقیه هم حوصله اشو ندارن
تا اینکه بهراین نتیجه رسیدم که از وسط شروع کنمو جلو برم بعد به مرور اوایل زندگیمون یه چیزایی تعریف میکنم

***

توی اتاق بابا بزرگم بودیم
بعد از مرگ مامان بزرگم سعی میکردیم حداقل ماهی دو سه بار دور هم جمع بشیم که بابا بزرگ هم تنها نباشه
حداقل یه زمانی بچه ها و نوه ها شو ببینه
البته همه نوه ها که نمیومدن چون راه دور بود و یکی از عمه فاطمه هم نمیومد چون با عمه فریبا دعوا داشت

عمه فریبا اسمش فریبا نیست عمه فاطمه هم اسمش فاطمه نیست
من وقتی بچه بودم اسم بچه هاییشون رو که هم سن من بودن رو میذاشتم روشون
فاطمه و فریبا هم سن و سال من بودن و منم به ماماناشون اینجوری اسم داده بودم

خلاصه که...
توی اتاق پذیرایی بابا بزرگم بودیم
من بغل تلوزیون نشسته بودم روبه روی فریبا

همن حرفای همیشگی رو زد
نه ما به رد هم نمیخوریم و ولش کن و ...
برای بار هزارم میپرسیدم که چرا؟
اوایل جواب داد که به این دلایل و من هم گفتم من مشکلات پیش رو رو بر میدارم
واقعا هم میتونستم
کار سختی هم نبود چیزایی که میخواست اکثرشون رو میتونستم بهش برسم
پس بازم پرسیدم چرا
یه لحظه روبه شو کرد سمت حیاط ، چهره اش ی حالت خسته داشت ، یه حالتی که انگار داره حالش ازم به هم میخوره ،یا شاید خسته شده از این مقاومت من ، مثل کسی که چندین ساله یه مریضی رو داره و دیگه خسته شده ازش ، یا شایدم حرفی رو میخواست بزنه که نمیتونه
به رو به شو کرد سمت من و زل زد تیورچشمام و سریع گفت «دوستت ندارم»
نمیدونم چند ده ثانیه شد ، یا یکی دو ثانیه
ولی خشک شدم
قبلا میگفت مثلا مذهبی هستی و من خوشم نمیاد منم جواب داشتم میگفتم باشه میذارم کنار
میگفت از فلان اهر خوشم میاد من سعی میکردم خودمو شبیهش کنم
میگفت دوست دارم طرفم کار برای. خودش داشته باشه ، توی سن نوزده سالگی مقدمات ایجاد یه کسب و کار و چیدم و شروعش کردم

اما این دفعه...
چی بگم آخه
نگا کردم تو چشمانش و اونم زل زده بود تو چشام
مطمینم که میدونست چ حرفی زده
مطمینم که میدونست چ کار با من کرده
ولی لذت یک لحظه رها شدن ،. خالی شدن ، آزاد شدن ، لذت زدن حرف دلش رو ترجیح داده بود
اگه بخوایم با انصاف باشیم شاید بهتر باشه بگیم عذاب نزدن حرف دلش رو کنار گذاشته بود
چون اینکه کسی و دوست نداشته باشی و سعی کنی یه جوری دست به رسرش کنی احتمالا کار سختی باشه
نمیدونم چند ثانی نگاش میکردم ولی بعد یه مدت سرمو برگرداندن سمت تلوزیون
هیچی نمیگفتم
نگام پر غم بود و خودمم می فهمیدم از چهرهام مشخصه که چقدر ناراحتم
شاید خودمم یه مقدار تلاش میکردم تا ناراحتیم رو نشون بدم
نمیدونم چجوری توضیحش بدم ولی فک میکنم همه اینکارو کردن
که مثلا خودتون گم میشین یا فرضا پولتون رو دزد میزنه و برای اینکه پدر و مادرتون دعواتون نکنن شما ناراحتیتون رو صد برابر نشون میدید
منم هی چیز تو همین مایه ها بود

خیلی ناراحت کننده بود ، ولی توی اون لحظه میتونستم خودمو جمع کنم و نکردم
از گوشه چشمم مبدیدمش که هنوز داره نگام میکنه
یه مقدار که گذشت انگار تازه فهمید که چی گفته
گفت اینجوری نکن دیگه ، ناراحت نباش
از نگاس و تن صداش معلوم بود که از ناراحتیم ناراحته

انقدر این چند لحظه برام شوک آور و عجیب و بد بود که درست یادم نمیاد چی شد
یادم نمیاد شبش چیکار کردم
تنها چیزایی که از اون شبا و اون مدتا یادم میاد شب بیدار موندن و گریه کردن توی ساعت حدود سه بود
کاری که بعدا جایگزینی کردم با فیلم و سریال طنز دیدن
شاید باورتون نسه ولی گریه کردن ساکت توی دل شب با صدای اروم اونم برای یه پسر اصن کار اسون و لذت بخشی نیست
بی پناهی و بی چارگی هم همینطور
از دست رفتنه همه ی تلاش ها و امید ها هم

خلاصه امر این برای من به نقطه شروع بود
شروع این مدلی بلاخره یه شروع دیگه
زندگی من از این نقطه به بعد یه نیما دیگه داره
البته طول میکشه تا این نیما جدید شکل بگیره
ولی بالاخره دیگه
باید یه جا استارتش میخورد و به نظرم همین جا استارتش خورد

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نیما