حاصل زندگیم

خاطرت ، داستانها ، پیشنهادات ، نصیحت ها و ... کلا من حاصل زندگیم

۱۰ مطلب با موضوع «سربازی» ثبت شده است

The Happy Ending

این هم از پایان کاره "پایانه شاد"

گفته بودم که این قانون رو قبول کردم که خوشی و غم در زندگی حالت سینوسی داره

گاهی این حالت ناراحتی و بدشانسیش یه جوری در قعر فرو میره که ادم کم میاره

به لطف نظام مقدس و سیستم مقدس تره سربازی فشار روی من به حدی رسیده که کم آوردم

وقتی هم کم میارم ، خراب میکنم

یه چیزی رو میزنم میترکونم

یه بخشی از خودم رو نابود میکنم

قبلا هم این کارا رو کردم

و نتیجه اش هم مثبت بوده

این بار هم قربانی وبلاگم بوده

تا به حال هیچ وبلاگی نداشتم که اینقدر برام عزیز بشه که برای رهاییم از یه حس خیلی بد ، بزنم بترکونمش

این وبلاگ به اون حد رسید

الحمدالله

توی سربازی گفتن کارت خیلی خوبه و کارا رو بلدی درست انجام بدی

فرستادنم زیر دسته یک نفر که...

بچه ها اومدن بهم میگن ببین دهنت سرویسه (البته این مودبانه اشه)

و راست هم میگن

خلاصه امر اینکه اولا دیگه مثل قبل روزی هشت ساعت توی پادگان نیستم و احتمالا بیشتر میشه

و دیگه اینکه به حدی قراره اونجا کار کنم که وقتی رسیدم خونه به قبر اجدادم بخندم اگر فکر کار به سرم بزنه

بارش رحمت این نظام از سر ما کم نمیشه متاسفانه

و این در یکی از حساس ترین شرایط های کاریم هست

شرایطی که دارم تمام تلاشم رو برای برگزاری کلاس در دانشگاه تهران میکنم و از اون طرف سایتم رو صفایی میدم و غیره و غیره

به لطف عده ای شرایط مالی هم جالب نیست و هرچی هم که دارم باید برای این کلاسه سرمایه گذاری کنم به امید اینکه برگرده

همین دیگه

خدافظی

موفق باشید و این حرفا

وبلاگ حذف نمیشه چون میخوام بعدا بیام و بخونمش

اینم از آخرین : "یاعلی"

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۲
نیما

دیگه جونی به آدم میمونه؟

نه دیگه انصافا

نمیمونه دیگه

اه اه اه

کلی روز میزنی پدر خودتو در میاری یه theme رو برای طرف ترجمه میکنی

بعد سایتش رو تحویلش میدی میگه این خوشگل نیست

خوب روز اول کور بودی؟ وقتی تم رو نشونت دادم و گفتم سایتت این شکلی میشه ، خوبه؟

گفت بله شما کار رو شروع کنید!

مرض

درد

خوب من کلی وقت گذاشتم

روزی 10 ساعت رو که توی اون جهنم طی میکنم ، بعد که فرار میکنم و میام خونه به جای استراحت باید بچسبم به هزار تا کار

مثل سگ کار میکنیم تا بوق شب آخر سرم یکی میاد اینجوری...

همه خستگی کار رو به تن آمد میزارن دیگه خداییش

خوب الان هرچی به من دادن هزینه هاست و خرید تم و ... شد

سود هم که هیچی کلا

مسخره شمام مگه اخه

یه مشت حال به هم زن

خوب من حساب وا کرده بودم رو اون لعنتی

میخواستم تبلیغ کلاسم رو بکنم

میخواستم یه دوربین بخرم که کلاسای بعدی رو ضبط کنم و نخوام یه بار حرفا رو سر کلاس بگم یه بار خونه ضبطش کنم

بعد مردک پولو که نمیده هیچ جواب تلفنو هم به زور میده!

اعصاب ادمو به هم میریزن

خیلی زندگی مفرحی دارم در حال حاضر که اینا همین کار رو هم به آدم زهرمار میکنن

البته خداروشکر میکنم ، همینم خیلی خوبه

خوبه که از بین سه تا پروژه لااقل یکیش فقط اینجوری گند در اومد

خوبه که سالمم

خوبه که همون جهنم که 10 ساعت (8 ساعت داخل پادگان دو ساعت هم رفت و برگشت)از روزم رو میگیره لااقل توی بیابونی ، مرزی جایی نیست

خوبه که لااقل نون شبم وابسته به این پولا نیست که با لوس بازیا و بی منطق بازیای یه عده بدبخت شم

خوبه که بازم میشه به هر شکل جلو رفت و جبران کرد

خداروشکر

ولی پشت دستمم داغ میکنم دفعه دیگه با مشتری طوری حرف میزنم و قرار داد میبندم انگار عقب افتاده اس

دور جون اکثریت ، یه عده واقعا عقب افتاده ان

لطفا مشتریای دِهاتی برای پروژه پیش من نیان

مرسی اَه :-D

این روزا میگذره

دعا کنید همگی دست جمعی موفق باشیم

یاعلی

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
نیما

افکار بسیار غیر منسجم

یکی از مشکلاتی که پسرای خوشگل دارن ، اینه که دخترایی که ازشون خوششون بیاد اعتماد به نفس کافی واسه ابراز علاقه بهشونو ندارن

خداروشکر ما در طول زندگی هر دختری هر حسی داشته با راحتی ابراز کرده بهمون , هیچ مانعی نبوده :-D

یعنی میخوام بگم نیمه پر لیوانو ببینید :-D

*********

مشهد رفتم سوال پرسیدما

یارو خیلی حرفه ای بحث میکرد ، آخوند به درد بخوری بود ، دمش گرم

خدایی میخواید از جمهوری اسلامی هم دفاع بکنید اینجوری بکنید

بنده خدا در طول بحث فهمید چند تا چیز رو بهش اشتباه گفتن

یه سری احادیث رو میگفتن اینجوریه متنش من مخالفت کردم و سر حرفم مودنم

رفت دید ، من درست میگفتم

ولی نهایتا از این در وارد شد که اصلا جمهوری اسلامی جزو دسته قیام ها محسوب نمیشه

که بخوایم ببینیم حرومه یا نیست

حرفشم منطقی بود

باید برم بیشتر بررسی کنم ببینم درست گفته یا نه

حیف اونجا نموندیم

******************

توی پادگان شدم هم اتاقی شایان

یه پسر 26-27 ساله تپل با خلق و خوی عصبی و همیشه ناراحت

از اینا که وقتی از بدبختی و مشکلاتشون تعریف میکنن انقدر بالاحل تعریف میکنن که از دل درد میافتی رو زمین

مثل اقای همساده میمونه

خودشم خنده اش گرفته بود در این حد خاطره اش باحال بود

خواستم برا رفیقم تعریف کنم دیدم نمیتونم به اون باحالی تعریف کنم

خودش خوب میگفت

*******************

ستوان دو شدما

یه احترامی یه پاکوبیدنی یه چیزی بابا

الله اکبر

بدم همه اتون بازداشت کنن :-D

دستگاه کپی خراب شد هرچی زور زدیم کسی نیومد درست کنه

منم همه فایلا رو اسکن کردم بعد پرینت گرفتم

به دلیل جدیت در امور محوله و خلاقیت بهم دو روز مرخصی تشویقی دادن :-D

******************

پادگان سیستم Paperless اضافه کرده که برای حذف کاغذ بازی به کار میره

باهاش از قبل اشنا بودم و خودم توی یه شرکتی عضوی از یه تیم بودم که پیپر لس مینوشتیم

به هر حال

الانم تا اومد توی ارتش فهمیدن من بلدم منو کردن مسئولش

حالا این با اونی که ما ساختیم فرق داره خوب

حدود یک ماهه دارم نامه ها رو اشتباه میفرستم دیروز تازه فهمیدم :-D

یعنی یه گندی زدم که به قول داداشم جاش میشه :-D

دهنمون سرویسه

لو بره فک کنم به جای 21 ماه باید 42 ماه برم خدمت

رئیس روسا هم پوستون کنده اس ایضا

******************

یه بار توی اتوبوس دستمو کرفتم به میله اتوبوسه یه کم رنگش ریخت

موقع پیاده شدن حلالیت طلبیدم 

یعنی میخوام بگم حق الناس برام مهمه

کپی رایت هم که دیگه همه اتونو باهاش روانی کردم دیگه

نمیگم نترسید :-D

من با این تفکرات اونجا به خاطر اینکه به نظرم کل سیستم نامردیه کلا عین خیالمم نیست این حرفا

به قول حاج مهدی به هیچ جام نیست (بی تربیت :-D )

بعد ستوانه که رئیسمه اومده میگه میخوام وام بگیرم و میخوام شناسنامه ام رو یه جورایی جعل کنم

در حالت معمول یه منبر دو ساعته برا طرف میرم و بهش ثابت میکنم که با همین وام یه سربی تو حلقش میریزن که از تو نافش بزنه بیرون

ولی با توجه به پیش فرض های مسئله ، براش جعل کردم :-|

یه جوری جعل کردم خودش باورش شده بود اسمش امیر سوری هست و سال 89 زنش رو طلاق داده :-D

ولی وامه رو گرفت انصافا

********************

نشستم تو پادگان پست های سایتم رو مینویسم 

شایان میگه یه کم پاشو کور شدی لامصب

4000 کلمه نوشتم 

حرفه ایاااااااااااا ، خودم دندونام ریخت

نمیدونستم همچین پتانسیلی دارم

*******************

یعنی یه عده توی بحث های کاری ادم رو از کار کردن سیر میکنن

اه اه اه

بیشعور

تقصیر منه که ارزون میگرم ازشون

سایت زدم براش میگه پست هامم بذار دیگه من که نمیدونستم پست گذاشتن جدا از طراحی سایته

میگم خوب جداه دیگه اون مبلغ برای طراحی سایت بوده

میگه مثل اینه که من یه ماشین از شما خریدم شما قطعات رو دادی به من میگی اسمبل کن ، من بلد نیستم که

میگم من سایت کامل دادم به شما ، تازه فایل های ویدیویی اموزش کار با سایت رو هم رایگان دادم بهتون

مثل اینکه بری ماشین بخری بعد بگی من بلد نیستم بنزین بزنم بیا هر دفعه برام بنزینم بزن

بچه پررو

*******************

یه پسره دیگه هم هست اسمش مجیده

بهش میگن عذا حروم کن

این اندازه شایان تپل غذا میخوره بعد نصفه منه:-|

دوستانی که من رو دیدن میدونن نصف من بودن یعنی چی

بهش میگن تو غذا نخور دیگه وقتی میخوری چاق نمیشی فقط غذاهه حروم میشه :-D

حالا کاری ندارم به این حرفا

پسر خیلی خوبیه

راننده سرهنگم هست

فردا به هوای تعمیر مانیتور میخوایم بپیچیم اگه بشه

فک کن با لباس ارتش میخوام برم دم محل کار قبلی

کوی دانشگاه تهران :-D

نزدیک تیر ماهم هست به مناسبت سالگرد کشته های کوی دانشگاه منو از بالا ساتخمون نندازن پایین خوبه :-D

********************

اولین افراد داخل سایتم عضو شدن

احساس میکنم بچه دار شدم

5 قولو :-D

اصنم درد نداشت

منتظرم بقیه بچه هامم به دنیا بیان

******************

سیاسی میاسی نمیذارم فعلا

اگه حق با این حاجیه باشه که مثل قبل میشم منقد جمهوری اسلامی

اگر حق با این حاجیه نباشه که مجددا میشم اپوزیسیون داخل نشین

همه چیز به احادیث بستگی داره

سعی کنید موفق باشید

دلتون خواست برای موفقیت منم دعا کنید

من کارم از سعی گذشته دعا لازمم :-D

یاعلی

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
نیما

اولیش رفت

اولین روز ماه رمضان گذشت

واقعا هم راحت بود

جدی میگما

فکر میکردم خیلی سخت باشه ولی نبود

اخه حالت معمول که میرم پادگان و میام قشنگ به اندازه یه دونه از این اب معدنی بزرگا ، آب میخورم

ولی امروز احساس تشنگی نکردم اصلا

اتفاقا توی اتفاق هم این کولر گازی سطحش پایینه منم یه کم که تشنم مییشد صورتمو میگرفتم دمش کلا تشنگی رفع میشد:-D

لامصب تشنگی رو رع میکنه انگار

گشنگی هم که اصلا هیچوقت دغدغه من نیست

گشنگی تحملش راحته کلا

ماه رمضانتون پربرکت

بیایید برای هم دعا کنیم

التماس دعا

یا علی

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نیما

بزن بریم

این چند وقت درگیر راه اندزای سایت و ساخت محصول و ... بودم شدید

ولی خوب این عدم تمرکز که بشترش حاصل از سربازیه اذیت میکرد

نتیجه اش این شد که هم سایت رو راه انداختم هم محصول رو ساختم هم فروش رو شروع کردم ولی خوب همه اشون نقص دارن و با هدف من فاصله دارن هنوز

یعنی اپدیت لازم دارن

به هر حال فردا رو مرخصی گرفتم که البته با یکی از دوستان باید برم بیرون تا ظهرش رو

جمعه هم که تعطیله و البته تا ظهرش رو با گروهی از دوستان قلمی (یعنی اهل قلم :-|) نمایشگاه کتابیم

ولی خوب بیرون رفتان با دوستان کجا و زخم بستر گرفت توی پادگان کجا :-D

ادم اینجوری کلی هم انرزی میگیره و قوی میاد سراغ کاراش

خلاصه که از امشب ما استرات رو زدیم که توی این دو روز بترکونیم

مطمئنم بعد از اتمام سربازی تا مدت های طولانی قدر زندگی ازادم رو خیلی بیشتر خواهم دونست

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نیما

این روزها

این روزها که شدیدا درگیر مچ کردن خودم با شرایط جدید هستم ، همه ساعت هام یه جورایی با خستگی میگذره

یعنی از صبح خوابم میاد تا خود شب

کلا همه اش خوابم میاد

وقتی هم توی لالالند (اتاق عقیدتی توی پادگان که به دلیل خواب زیاد لالالند یا سرزمین لالا کردن نام گذاریش کردم :-D ) هستم بیشتر ازچرت نمیشه پیش رفت چرا که یهو سرهنگ سر مبارک رو میندازه پایین و با شاخ میاد تو در و و خوب درست نیست ادم بگیره جلوی رئیسه رئیسش بخوابه

حالا جلو رئیس مشکلی نداره چون رئیسه خودش از من بدتره :-D

هیچ مدله هم دست نمیشه انگار

این پکه هم پدر منو در اورده

هی باگ هی باگ

البته به امید خدا درست میشه ، شکی نیست ولی خوب خستگی میاره دیگه

کلا اوضاع خوب است و شما هم باور کنید چون دارم راست میگم

اونجا هم به پست یه سری دوستان باحال و دوست داشتنی خوردیم که خیلی هم به من لطف دارن و در حال حاضر من به عنوان بهترین سرباز عقیدتی شناخته میشم 

نشون به اون نشون که امروز سرهنگ و سروان ها با هم رفته بودن ورزش صبح گاهی بعد یه گوشه پادگان گل محمدی پیدا کرده بودن و مثل انسانهای متمدن کنده بودنشون :-|

سروانی که بالاسری منه جیبشو پر کرده بود اومد ریخت تو چایی ، امیدوارم در مواقعضرورت چیز دیگه رو تو جیبش نمالیده باشه :-D

البته ما که شکر خدا چایی رو نخوردیم ولی دلم برا بقیه میسوزه 

حالا تاینو میخواستم بگم که سرهنگ گلی که کنده بود دستش بود بعد اومد اونجا ما سربازا همینجوری پیش هم وایستاده بودیم سرهنگ اومد جلو گفت وایستا ببینم کی از همه گلتره اینو بدم بهش و خوب همونطور که منطقی هم هست دادش به من :-D

یعنی در این حد سرباز گلیم

بعد دیگه بچه ها هم رفتن برا خودشون کندن :-| خیلی حرکن زیبایی بود واقعا

خلاصه اینروزا اینجوریاس

میخواست راجع به بیماری هاری خری صصحبت کنم ولی حسش نبود

در این حد بگم هاری خری بیماری هست که بر اساس گازگرفته شدن مغز توسط خر اتفاق میافته ومن از خودم درش اوردم :-D

و بررسی کنم ایا کسانی که دلایلی مثل ازدواج و سفر به خارج یا کار مانعشون نیست ولی بازم سربازی میان ایا این بیماری رو دارن یا نه

حسش نبود دیگه خلاصه

در ایام جشن هستیم ، اون هم جشن های خیلی تو هم تو هم

خیلی تو هم توهم بهتون خوش بگذره

یاعلی

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
نیما

به یاد آن شش نفر

شش سرباز در مرز مردند

شش سربازی که پارتی نداشتن تا جای بهتر بیافتن

هرکس ذره ای به تاثیر مستقیم پارتی در محل سربازی شک داره قطعا داخل پادگان نیومده چون اصلا روز اول خودشون میپفتن هرکی پارتی داره این قسمت وایسته و هرکی نداره اونور وایسته

شش سربازی که ماه های قبل هر توهین و فحش داد و بیدادی شنیدن تا "مرد" بشن

اخه میدونید چیه؟ نه حضرت علی به اندازه مسئولین ما دلسوز بود تا با عربده و فحاشی جوون ها رو مرد کنه

و نه پیامبر به ذهنش رسیده بود که با چرت و پرت گفتن و عربده کشی و فحاشی میشه مرد بار اورد

حضرت علی هم مرد نبود چون پیامبر که فرماندهش توی جنگ ها بود سرش عربده نمیکشید و سرش داد نمیزد

اما حسن و امام حسین و ... هم همینطوری بودن

اینا همه افسانه ان اصلا

منطقی نبودن

علمشو نداشتن

شش سربازی که پدر مادرهاشون نمیفهمیدن نباید توی یه کشور عقب افتاده با یک نظام مریض بچه دار شد

چ پسر چ دختر هر دو ضربه میخورن

شش سربازی که با ارزوی یه زندگی ازاد رفته بودن تا بتونن حقوق اولیه به عنوان یه شهروند ازاد رو داشته باشن

ماشین برونن و سند به نام بزنن و ...

شش سربازی که میخواستن مثل یه ادم معمولی زندگی کنن رفتن و در ارزوی زندگی "عادی" مردن

شش مردی که از خیلی از اقایون و اقازاده ها مرد تر بودن

دیروز شش مرد لب مرز ایران مردن

شش نفر با فکر کار ، عشق ، فرزند ، ازادی راه رفتن در خیابون های پر ریزگرد و الاینده ، جون دادن

دیروز یک نقطه سیاه دیگه هم به کارنامه نظام وارد شد

"و نمیشونود حرف حق را ، انان که شکمشان از حرام پر شده است" (مراجعه بشه به سخنان حضرت امام حسین ع در کربلا)

از صمیم قلب دعا میکنم هرکس درد نهفته در این متن رو نمیفهمه ، به دردی مشابه مبتلا بشه تا دفعه دیگه هر غلطی که در این کشور اتفاق میافته رو با منطق بی منطقیش توجیه نکنه

منبع :

http://www.presstv.ir/DetailFa/2017/04/26/519580/Iran-border-guards-Sistan-and-Baluchestan

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
نیما

98

اول از همه اینکه من همین تهران افتادم

جاش بماند

خیر سرمون گفتیم که اطلاعات نظامی رو لو نخواهیم داد :-| حالا انگار چ اطلاعاتی داریم :-D

بعد اینجا که من افتادم دو سه روز اول میرفتیم از ساعت هفت میشستیم توی لابی تا ساعت 2 بعد میگفتن خوبه دیگه برید :-D

به همین صراحت

یعنی کلا سرکاری بود ، حالا تازه اوضاع ما خوب بود یکی از بچه ها رو امروز دیدم میگفت من هنوز "ول در یگانم"

ول در یگان همونطور که از اسمش پیداست فردی هست که هنوز تکلیفش روشن نشده و در یگاه ول میچرخه :-D

خلاصه بعد چند روز مارو بردن و ازمون عقیدتی گرفتن ، از 100 نمره بود من شدم 98

بالاترین نمره شدم :-D

هر کس ازمون میداد از اتاق میرفت بیرون و نفر بعدی میومد

من که ازمون دادم دیگه نذاشتن از اتاق برم بیرون گفتن تو دیگه از خودمونی بشین همینجا

خلاصه اینگونه شد که من با این روحیه انقلابی شدم عقیدتی سیاسی

حالا عقیدتیش خوبه ولی اخه سیاسی اخه؟!

عقیدتی چندتا اتاق داره یکیش پر اسناد مهمه

بعد تو این اتاق هیچکس نیست به جز یه سروان ، منو انداختن کنار اون :-|

این اتاقه نباید هیچوقت خالی بشه تا اگر چیزی کم و کسر شد خِر اونی که تو اتاق بوده رو بگیرن

این جناب سروان ما هم صندلیشون میخ داره ظاهرا ، نمیشینه سر جاش

من هفت صبح تا دو بعد از ظهر تو انفردایم انگار ، لامصب اخرش زخم بستر میگیرم :-D

والا کار نداریم که همهاش نشستیم همینجوری تا دو بشه

من دیگه اونجا برنامه میریزم میام خونه عملیش میکنم

فلش کارتم میبرم ، چهار سری فلش کارت زبان دارم فردا اولیش تموم میشه :-| یعنی در این سطح از بیکاری به سر میبریم

امروز سروان هم نبود ، هی دست میذاشتم رومیز میخوابیدم بعد دستم خواب میرفت خودم پا میشدم رو اون یکی دستم میخوابیدم :-D

انقدر در پوزیشن های مختلف خوابیدم دیگه خسته شده بودم

گفتم در جریان باشید به عنوان یه سرباز دارم به مملکتم " خدمت " میکنم و قدردان چرت ها و زبان خوندن هام هم باشید

قدر دان مسئولین هم باشید که روزانه میلیاردها دارن هزینه میکنن تا سرباز ها رو اموزش و سازمان دهی کنن

سپاااااااااااااااااس جناب ها (سربازی رفته باشید متوجه منظور این نوع سپاس میشید)

خلاصه اینجوریاس

اوضاع از اموزشی خیییییییییییییییییییییییییییییییییییلی بهتره

کارا پیش میره

به امید خدا اخر هفته اولین بخش پک آموزشیم رو  تموم میکنم و داخل هفته اینده توی فرانش انتشار میدم

سایت خودم هم میاد بالا و نسخه فیزیکیش هم توی سایت خودم میفروشم و ادرسشم میذارم

کنارش یه پروژه دیگه هم هست که درگیرشم که قبلا در موردش صحبت کردم و سایت سرخابی هست

فعلا کارا همیناس

به علاوه تمرین رانندگی دیگه

گواهی گرفتم و ابروی هرچی گواهی نامه درا هست بردم :-D

شطرنجیم کنید

برم شام بخورم

دعا کنید توش شیشه نباشه :-D

روزگارتون پر از خنده حلال

یاعلی

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
نیما

شب بخیر فرمانده

اردوگاه هم رفتیم و اومدیم

آموزشی تموم شد

خسته ام

حس و حال ندارم اصن

در روزهای اینده هم کامنت های دوستان پاسخ داده میشه هم میام بببینم چ خبرا ازخودتون

فعلا برم ریکاوری

یاعلی

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نیما

حس خوب(به علاوه اصلاح اشتباهات نوشتاری)

داشتن دوست های زیاد حس خوبیه که من کم تجربه اش کردم و دلیلش هم سختگیریم توی انتخاب دوست بوده

دوست سطحی که ماهی یه بار یه سلام به هم میکردیم یا همکلاسی و اینا نه ها

به خاطر رفتار مناسبم و ادبی که رعایت میکنم (نسبت به طرف مقابلم مودبم اینو با طرز صحبتم در مورد اقایون نظام یکی نکنید) دوست های این مدلی زیاد داشتم ولی خودم نزدیک نمیشدم یا بهتره بگم به خاطر عقایدی که دارم نمیتونستم بشم

دوستی که توی فواصل کوتاه با هم صحبت کنیم ، نظرات رو به اشتراک بذاریم ، حرف هم رو بشنویم ، پیگیر هم باشیم

۱۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
نیما