حاصل زندگیم

خاطرت ، داستانها ، پیشنهادات ، نصیحت ها و ... کلا من حاصل زندگیم

The Happy Ending

این هم از پایان کاره "پایانه شاد"

گفته بودم که این قانون رو قبول کردم که خوشی و غم در زندگی حالت سینوسی داره

گاهی این حالت ناراحتی و بدشانسیش یه جوری در قعر فرو میره که ادم کم میاره

به لطف نظام مقدس و سیستم مقدس تره سربازی فشار روی من به حدی رسیده که کم آوردم

وقتی هم کم میارم ، خراب میکنم

یه چیزی رو میزنم میترکونم

یه بخشی از خودم رو نابود میکنم

قبلا هم این کارا رو کردم

و نتیجه اش هم مثبت بوده

این بار هم قربانی وبلاگم بوده

تا به حال هیچ وبلاگی نداشتم که اینقدر برام عزیز بشه که برای رهاییم از یه حس خیلی بد ، بزنم بترکونمش

این وبلاگ به اون حد رسید

الحمدالله

توی سربازی گفتن کارت خیلی خوبه و کارا رو بلدی درست انجام بدی

فرستادنم زیر دسته یک نفر که...

بچه ها اومدن بهم میگن ببین دهنت سرویسه (البته این مودبانه اشه)

و راست هم میگن

خلاصه امر اینکه اولا دیگه مثل قبل روزی هشت ساعت توی پادگان نیستم و احتمالا بیشتر میشه

و دیگه اینکه به حدی قراره اونجا کار کنم که وقتی رسیدم خونه به قبر اجدادم بخندم اگر فکر کار به سرم بزنه

بارش رحمت این نظام از سر ما کم نمیشه متاسفانه

و این در یکی از حساس ترین شرایط های کاریم هست

شرایطی که دارم تمام تلاشم رو برای برگزاری کلاس در دانشگاه تهران میکنم و از اون طرف سایتم رو صفایی میدم و غیره و غیره

به لطف عده ای شرایط مالی هم جالب نیست و هرچی هم که دارم باید برای این کلاسه سرمایه گذاری کنم به امید اینکه برگرده

همین دیگه

خدافظی

موفق باشید و این حرفا

وبلاگ حذف نمیشه چون میخوام بعدا بیام و بخونمش

اینم از آخرین : "یاعلی"

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۲
نیما

دیگه جونی به آدم میمونه؟

نه دیگه انصافا

نمیمونه دیگه

اه اه اه

کلی روز میزنی پدر خودتو در میاری یه theme رو برای طرف ترجمه میکنی

بعد سایتش رو تحویلش میدی میگه این خوشگل نیست

خوب روز اول کور بودی؟ وقتی تم رو نشونت دادم و گفتم سایتت این شکلی میشه ، خوبه؟

گفت بله شما کار رو شروع کنید!

مرض

درد

خوب من کلی وقت گذاشتم

روزی 10 ساعت رو که توی اون جهنم طی میکنم ، بعد که فرار میکنم و میام خونه به جای استراحت باید بچسبم به هزار تا کار

مثل سگ کار میکنیم تا بوق شب آخر سرم یکی میاد اینجوری...

همه خستگی کار رو به تن آمد میزارن دیگه خداییش

خوب الان هرچی به من دادن هزینه هاست و خرید تم و ... شد

سود هم که هیچی کلا

مسخره شمام مگه اخه

یه مشت حال به هم زن

خوب من حساب وا کرده بودم رو اون لعنتی

میخواستم تبلیغ کلاسم رو بکنم

میخواستم یه دوربین بخرم که کلاسای بعدی رو ضبط کنم و نخوام یه بار حرفا رو سر کلاس بگم یه بار خونه ضبطش کنم

بعد مردک پولو که نمیده هیچ جواب تلفنو هم به زور میده!

اعصاب ادمو به هم میریزن

خیلی زندگی مفرحی دارم در حال حاضر که اینا همین کار رو هم به آدم زهرمار میکنن

البته خداروشکر میکنم ، همینم خیلی خوبه

خوبه که از بین سه تا پروژه لااقل یکیش فقط اینجوری گند در اومد

خوبه که سالمم

خوبه که همون جهنم که 10 ساعت (8 ساعت داخل پادگان دو ساعت هم رفت و برگشت)از روزم رو میگیره لااقل توی بیابونی ، مرزی جایی نیست

خوبه که لااقل نون شبم وابسته به این پولا نیست که با لوس بازیا و بی منطق بازیای یه عده بدبخت شم

خوبه که بازم میشه به هر شکل جلو رفت و جبران کرد

خداروشکر

ولی پشت دستمم داغ میکنم دفعه دیگه با مشتری طوری حرف میزنم و قرار داد میبندم انگار عقب افتاده اس

دور جون اکثریت ، یه عده واقعا عقب افتاده ان

لطفا مشتریای دِهاتی برای پروژه پیش من نیان

مرسی اَه :-D

این روزا میگذره

دعا کنید همگی دست جمعی موفق باشیم

یاعلی

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
نیما

404

404 اُمین پست بلاگم نیست

نخیر

404 یه ارور توی دنیای وب محسوب میشه

وقتی شما ادرس یک سایت رو باز مکنید و اون ادرس وجود نداره ، ارور 404 : Not Found (یعنی 404 : پیدا نشد) بهتون داده میشه

از اون طرف ، به هر فولدر و ویدیو و مرورگر و چیزی که توی ویندوز باز میکنید یک Window یا پنجره گفته میشه

یه مدتی بود "خورشید" از وبلاگ پنجره پیداش نبود

خوب از معدود وبلاگ هایی هست که هرچی میذاره رو میخونم چون ساده و دلنشینه

یه روز یهو به سرم زد : راستیا چرا پنجره دیگه اپدیت نمیشه؟

ذهنم همینجوری دومینو وار رفت سمت کلمه 404

گفتم در جریان باشید بلاگر گمنام بیان هم چه مطالبی رو مطالعه میکنه :-D

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
نیما

ماجراهای زندگی

خیلی طول کشید با این قضیه سینوسی بودن خوشی و غم ، پیروزی و شکست و این حرفا توی زندگی کامل کنار بیام

همین قانونی که میگه نمیشه یه ریز هم حال کنی و موفق باشی و اینا

یه جاهایی هم شسکت میخوری و همینه که هست

چاره ای هم نیست ظاهرا

موندم چقدر طول میکشه با این قضیه درک ناپذیری دنیا و ادماش کنار بیام

توی حرف نه ها ،توی عمل ،خیلی سخته

انگار هییییییچ بنی بشری رو نمیشه گفت بد یا خوب

حتی خود ادم ، خیلی واقعا

ادم نتونه در مورد خودشم نظر بده

یهو یه شرایطی پیش میاد خودت خودت رو شگفت زده میکنی ،مگه میشه؟

میدونم قضیه به ضمیر ناخودآگاه و این داستانا بر میگرده ولی انگار یه نفر ادم دیگه اس که توی ذهن آدمه داره تصمیم میگیره

خیلی خفنه جدا

حالا اتفاقی نیافتاده البته

ولی همینجوری یهو شگفت زده شدم :-D

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
نیما

افکار بسیار غیر منسجم

یکی از مشکلاتی که پسرای خوشگل دارن ، اینه که دخترایی که ازشون خوششون بیاد اعتماد به نفس کافی واسه ابراز علاقه بهشونو ندارن

خداروشکر ما در طول زندگی هر دختری هر حسی داشته با راحتی ابراز کرده بهمون , هیچ مانعی نبوده :-D

یعنی میخوام بگم نیمه پر لیوانو ببینید :-D

*********

مشهد رفتم سوال پرسیدما

یارو خیلی حرفه ای بحث میکرد ، آخوند به درد بخوری بود ، دمش گرم

خدایی میخواید از جمهوری اسلامی هم دفاع بکنید اینجوری بکنید

بنده خدا در طول بحث فهمید چند تا چیز رو بهش اشتباه گفتن

یه سری احادیث رو میگفتن اینجوریه متنش من مخالفت کردم و سر حرفم مودنم

رفت دید ، من درست میگفتم

ولی نهایتا از این در وارد شد که اصلا جمهوری اسلامی جزو دسته قیام ها محسوب نمیشه

که بخوایم ببینیم حرومه یا نیست

حرفشم منطقی بود

باید برم بیشتر بررسی کنم ببینم درست گفته یا نه

حیف اونجا نموندیم

******************

توی پادگان شدم هم اتاقی شایان

یه پسر 26-27 ساله تپل با خلق و خوی عصبی و همیشه ناراحت

از اینا که وقتی از بدبختی و مشکلاتشون تعریف میکنن انقدر بالاحل تعریف میکنن که از دل درد میافتی رو زمین

مثل اقای همساده میمونه

خودشم خنده اش گرفته بود در این حد خاطره اش باحال بود

خواستم برا رفیقم تعریف کنم دیدم نمیتونم به اون باحالی تعریف کنم

خودش خوب میگفت

*******************

ستوان دو شدما

یه احترامی یه پاکوبیدنی یه چیزی بابا

الله اکبر

بدم همه اتون بازداشت کنن :-D

دستگاه کپی خراب شد هرچی زور زدیم کسی نیومد درست کنه

منم همه فایلا رو اسکن کردم بعد پرینت گرفتم

به دلیل جدیت در امور محوله و خلاقیت بهم دو روز مرخصی تشویقی دادن :-D

******************

پادگان سیستم Paperless اضافه کرده که برای حذف کاغذ بازی به کار میره

باهاش از قبل اشنا بودم و خودم توی یه شرکتی عضوی از یه تیم بودم که پیپر لس مینوشتیم

به هر حال

الانم تا اومد توی ارتش فهمیدن من بلدم منو کردن مسئولش

حالا این با اونی که ما ساختیم فرق داره خوب

حدود یک ماهه دارم نامه ها رو اشتباه میفرستم دیروز تازه فهمیدم :-D

یعنی یه گندی زدم که به قول داداشم جاش میشه :-D

دهنمون سرویسه

لو بره فک کنم به جای 21 ماه باید 42 ماه برم خدمت

رئیس روسا هم پوستون کنده اس ایضا

******************

یه بار توی اتوبوس دستمو کرفتم به میله اتوبوسه یه کم رنگش ریخت

موقع پیاده شدن حلالیت طلبیدم 

یعنی میخوام بگم حق الناس برام مهمه

کپی رایت هم که دیگه همه اتونو باهاش روانی کردم دیگه

نمیگم نترسید :-D

من با این تفکرات اونجا به خاطر اینکه به نظرم کل سیستم نامردیه کلا عین خیالمم نیست این حرفا

به قول حاج مهدی به هیچ جام نیست (بی تربیت :-D )

بعد ستوانه که رئیسمه اومده میگه میخوام وام بگیرم و میخوام شناسنامه ام رو یه جورایی جعل کنم

در حالت معمول یه منبر دو ساعته برا طرف میرم و بهش ثابت میکنم که با همین وام یه سربی تو حلقش میریزن که از تو نافش بزنه بیرون

ولی با توجه به پیش فرض های مسئله ، براش جعل کردم :-|

یه جوری جعل کردم خودش باورش شده بود اسمش امیر سوری هست و سال 89 زنش رو طلاق داده :-D

ولی وامه رو گرفت انصافا

********************

نشستم تو پادگان پست های سایتم رو مینویسم 

شایان میگه یه کم پاشو کور شدی لامصب

4000 کلمه نوشتم 

حرفه ایاااااااااااا ، خودم دندونام ریخت

نمیدونستم همچین پتانسیلی دارم

*******************

یعنی یه عده توی بحث های کاری ادم رو از کار کردن سیر میکنن

اه اه اه

بیشعور

تقصیر منه که ارزون میگرم ازشون

سایت زدم براش میگه پست هامم بذار دیگه من که نمیدونستم پست گذاشتن جدا از طراحی سایته

میگم خوب جداه دیگه اون مبلغ برای طراحی سایت بوده

میگه مثل اینه که من یه ماشین از شما خریدم شما قطعات رو دادی به من میگی اسمبل کن ، من بلد نیستم که

میگم من سایت کامل دادم به شما ، تازه فایل های ویدیویی اموزش کار با سایت رو هم رایگان دادم بهتون

مثل اینکه بری ماشین بخری بعد بگی من بلد نیستم بنزین بزنم بیا هر دفعه برام بنزینم بزن

بچه پررو

*******************

یه پسره دیگه هم هست اسمش مجیده

بهش میگن عذا حروم کن

این اندازه شایان تپل غذا میخوره بعد نصفه منه:-|

دوستانی که من رو دیدن میدونن نصف من بودن یعنی چی

بهش میگن تو غذا نخور دیگه وقتی میخوری چاق نمیشی فقط غذاهه حروم میشه :-D

حالا کاری ندارم به این حرفا

پسر خیلی خوبیه

راننده سرهنگم هست

فردا به هوای تعمیر مانیتور میخوایم بپیچیم اگه بشه

فک کن با لباس ارتش میخوام برم دم محل کار قبلی

کوی دانشگاه تهران :-D

نزدیک تیر ماهم هست به مناسبت سالگرد کشته های کوی دانشگاه منو از بالا ساتخمون نندازن پایین خوبه :-D

********************

اولین افراد داخل سایتم عضو شدن

احساس میکنم بچه دار شدم

5 قولو :-D

اصنم درد نداشت

منتظرم بقیه بچه هامم به دنیا بیان

******************

سیاسی میاسی نمیذارم فعلا

اگه حق با این حاجیه باشه که مثل قبل میشم منقد جمهوری اسلامی

اگر حق با این حاجیه نباشه که مجددا میشم اپوزیسیون داخل نشین

همه چیز به احادیث بستگی داره

سعی کنید موفق باشید

دلتون خواست برای موفقیت منم دعا کنید

من کارم از سعی گذشته دعا لازمم :-D

یاعلی

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
نیما

هولدن ، پالادیو ، حاج مهدی و من

همیشه برام خیلی مهم بوده که حداقله ممکن افراد ازم دلگیر باشن

امروز در حالی که صفحه ی مربوط به آتنا اصلانی و ... رو توی بلاگ هولدن مجددا چک میکردم که ببینم پالادیوم جوابی به کامنتم داده یا نه ، بین یکی از کامنتا متوجه شدم که هولدن ازم یه مقدار ناراحته ظاهرا

سر اینکه منی که تا حدود قابل قبولی میشناسمش چرا باید بهش بگم که فلان حرفت توهین بوده

واقعیت اینه که من رو حساب همون شناخت ، میدونم و میدونستم که اون توهینی نکرده و برداشتم از بند اخر حرفاش این بود که یهو شور گرفته و عصبانی شده در واقع

وگرنه هولدن و توهین؟ فک نکنم

همین اتفاق چند وقت پیشم افتاد

که خانم پالادیوم برداشت کردن که من توهین کردم بهشون

چندین بار کامنتم رو خوندم اخرم با راهنمایی خودشون توهینم روپیدا کردم :-D

به پیر به پیغمبر منظور من توهین نبود

چی شد که اشاره کردم به اینا؟

دیدم هولدن یه جورایی از حاج مهدی ناراحته انگار

بین متن اصلاح شده هولدن دیدم که حاج مهدی یه جورایی امر به معروف کرده و هولدن ناراحت شده

یاد دوستی های خودم توی "کلوب" افتادم

چندین نفر از دستم ناراحت شده بودن به خاطر امر به معروف هام

در صورتی که من فقط انجام وظیفه میکردم و اگر بحث دینیش وسط نبود اصلا حرفی نمیزدم

حالا بعد این همه تجربه ارتباطات انلاین دارم متنی رو مینویسم که به احتمال قوی هر سه فرد داخل تیتر از من به خاطرن وشتنش ناراحت میشن :-/

چرا مینوسم؟

چون فکر میکنم لازمه که بنویسم

همین دیگه

باقی بقا ;-)

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
نیما

یک فرصت فوق العاده

حدود ساعت ده صبح رسیدیم مشهد

هنوزنرفتیم حرم

میخوام از همین روز اول دنبال یکی از این پاسخگویی به مسائل دینی هاشون و در قالب یک صحبت مذهبی و خارج از سیاست ازشون سوال کنم

تیری توی تاریکی

یا متوجه میشم در مورد نظام اشتباه برداشت میکردم ، یا یقیینم به درست بودن برداشتم بیشتر میشه

ببینیم چی پیش میاد 

ایشالا که هرچی حقه

به امید خدا

یاعلی

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
نیما

اولین سمینار

به امید خدا عکسها و فیلمهاش هم قرار خواهد گرفت

اولین سمینار رو با حضور بیش از هفتاد نفر علاقه مند در حوزه دیجیتال مارکتینگ تشکیل دادیم

45 دقیقه صحبت من بود که شکر خدا باعث جذب یک سرمایه خوب شد

طوری که یک بند در مورد نحوه صحبتم تعریف میکردن

یه بنده خدایی که توی اینجور بحثا ید طولایی داره میگفت خیلی عالی صحبت میکنی و ... وسطش یه چیزی گفت ترکوند کلا

گفت شبیه روحانیا حرف میزنی

اونا از این سبک صحبت برای دعوت به مسائل دینی استفاده میکنن تو برای افزایش فروش استفاده کردی :-D

بهش گفتم من اولشم میخواستم برم حوهز فک کنم کلا تو خونم هست :-D

این سمینار درواقع روش ما برای جذب دانشجو برای کلاس های اصلیمون بود

کلاس ها به امید خدااز دو هفته دیگه شروع میشن

و من کلییییییییییی کار دارم براشون که انجام بدم

این وسط خانواده هم گیر سه پیچ دادن که هفته اینده من باید چهااااااااااااااااااااااااااار روز برم مشهد

دیگه چاره ای نیست و باید برم

میخوام لب تاپ ببرم اونجا بشینم کارامو بکنم

خواستم بگم اگه اینروزها شبیه جنازه ها پست میذارم دلیل دارم اقا :-D

موفق باشید و شاد

یاعلی

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
نیما

گاهی به برگه هایت نگاه کن

هولدن یه بازی فرمی گذاشته بود با اسم "گاهی به کتابهایت نگاه کن"

که اقا بیایید از صفحه اول کتابهاتون که کسی براتون چیزی توش نوشته عکس بگیرید و خودتونم یه نگاه بندایزد و حالشو ببرید

نام برده از شدت فقر فرهنگی در اطراف من بی خبر بوده ظاهرا :-D

یاد ندارم کسی تاحالا به من کتاب درست و حسابی هدیه داده باشه ، فقط من به اینو اون هدیه دادم

اونم  خیلی کم

چون قیافه اشون جوری میشه انگار بهشون جوراب یا یقه اسکی هدیه دادم :-D

خلاصه

من کفتم متفاوت شرکت میکنم ، به این صورت که از برگه هام عکس میگیرم

توی پست مساحت زیست یه سری برگه که با خودم میبرم پادگان رو در موردشون توضیح دادم ولی قضیه "نوشتن" برای من بیخ دار تر از این حرفاست

من یه کلاسور قرمز دارم توش پر برگه ها و سر رسیدهایی هست که توشون در چندسال گذشته نوشته ام

حالا یه نگاه بندازید به عکس زیر:

محتویات اون کلاسورست

هر بخشی که توی عکس میبینید ، برگه های یکی از بخش های کلاسوره اس

در تمام دسته بندی ها توش چیز میز هست

عمومی مذهبی جغرافیایی علمی درسی کامپیوتر هنری و ...

حالا یه کم ریز تر میشم توی عکسا

این از اولین سری های نوشتن مثبت من هست

اون روزایی که شروع کرده بودم به مثبت نوشتن رو هنوز یادمه ، حسش عالی بود

از یه عمر عدم عزت نفس و دوران خاری (به معنای کامل کلمه) نجات پیدا کرده بودم

خیلی دوران خاصی بود که البته نمیخوام هیچ وقت تکرار بشه

همین الان رو بیشتر دوست دارم

این نقاشی رو دوستم توی دوران راهنمایی اول یکی از دفتر هام برام کشیده بود

هیچ ربطی هم به هیچ کس نداره ، این الان نه منم نه معلممونه نه خودشه نه هیچکی :-|

همینجوری موضوع ازاد یه نقاشی کشید فقط 

این دفتر پرورشی دوران راهنماییمه

خیلی اون موقع براش سلیقه به خرج دادما

کلا کارای این مدلی رو از همون موقع دوست داشتم

خوندنش جالب بود

یاد فکرایی که اون موقع توی سرم بود میافتم

اون وقتا با ذهنیت ساده و کوچیکی سعی میکردم همه چیز رو بفهمم( البته الان هم همونه یه کم سادگی و کوچیکیش کم شده ولی در کل...)

یادمه اون وقتا بود که انشا در مورد "حق وتو" مینوشتم یا یه فکر دیگه که خیلی باحال بود و اون موقع ها بهش فکر میکردم ، این بود که وقتی میگیم یه چیزی فلان مزه رو میده دقیقا یعنی چی؟

چی میشه که میگیم یه چیزی ترشه مثلا ؟ یعنی اگه بخوام دقیقا شبیه سازیش کنم روی زبون یه نفر چه حسی رو براش به وجود میارم؟

یا مثلا چی میشه که انگشتمون رو تکون میدیم؟ چجوری میشه فرایند تکون دادن انگشت رو به یه فلج توضیح داد تا اونم انگشتش رو تکون بده؟

کلا از سن پایین مغزم منو سرویس کرده بود ، شایدم من مغزمو

نمیدونم والا

نسخه اولیه دفتر ایده هاست

این جزو اون قدیمی هاست

حالا جالبه که این خودش پاکنویس بودا

این ایده نوشتن قدمت داره خلاصه

با صورتی پوکر فیس پست را منتشر میکنم :-|

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
نیما

روز نکبت

امروز یه جورایی روز نکبتی بود

میتونست خیلی بدتر از اینا باشه ها

ولی خوب به اندازه خودش تلاشش رو کرد و به اندازه خودش بد بود

پوست مبارکمون رو کند

از همون اول اولش هم مسخره بازی هاش شروع شد

ساعت 1 نصفه شب:

بعد از کلی زور زدن که با دندون درد بخوابم ، از شدت در از خواب پریدم

سرم رو بستم دندونم رو یه کم باهاش بازی کردم که بلکه اروم بشه و ... ولی فایده نکرد

ژلوفن خوردم ، انگار نه انگار

چایی درست کردم یه کم گرم بشه خوب بشه بلکه ، اینم فایده نداشت

کلی زور زدم وگشتم دور خودم و از درد به خودم پیچیدم ، ولی درست بشو نبود

ساعت 2 نصفه شب:

مامانم بیدار شد و دید چه وضعیتی هستم و اومد کمک کنه

دستمال داغ کرد گذاشتم رو صورتم ، چند ثانیه اروم میشدم دوباره درد

بهش گفتم یه سری از دوستان گفتم سیر بخور یا میخک و اینجور چیزا

خودشم یه سرچی زد

دیدیم همه میگن سیر عالیه

آقا سیر عالی نبود ، سیر معجزه گر بود

من که نتنستم سیر رو درست بخورم

یه گاز کوچیک زدم و حالت تهوع گرفتم ولی همون یه نیمچه گاز باعث شد یه ده دقیقه ای به طور کاااااااااااااامل خوب شدم

ببینید دوستان ، گاز رو که به سیر زدم در کمتر از ده ثانیه دندونم خوب شدا!!! در این حد

با تشکر از خانم ماه و ماهی

بعد هم فهمیدیم کمپرس آب یخ باید میذاشتم نه دستمال داغ

کمپرس رو هم گذاشتم رو صورتم و رفتم خوابیدم

حدود ساعت 3 نصفه شب:

چند دقیقه بعد از شدت درد مجدد پاشدم

دیگه از درد داشتم دیوونه میشدم

حتی سیر هم فقط چند ثانیه اثرش باقی میموند

زنجبیل و ... هم همینطور

کمپرس اب یخ هم دیگه زورش به درد من نمیرسید

خلاصه که پاشدیم جمع و جور کردیم واسه دکتر

ساعت چهار صبح:

رسیدیم دکتر و گفتن برای پر کردن و اینا کسی رو نداریم فقط میکشیم

هیچی دیگه ، کشیدیمش

دندون نبود که ، کثافت درخت بود انگار (از بس ریشه داشت)

دادم هوا رفت تا بکشدش

ساعت شش صبح:

از اونجایی که دکتر گفت بهت استعلاجی نمیدیم

با دندونی که ازش خون میرفت ، رفتم پادگان

توی پادگان بچه ها نمیذاشتن من کاری بکنم خودشون میکردن کارا رو

من هی میرفتم اب نمک درست میکردم و شستشو میدادم دهنمو

الان که تقریبا  ساعت از کشیدنش گذشته هنوز لخته لخته خون میاد بیرون

ساعت 12 ظهر:

از پادپان زدم بیرون و چون قول داده بودم به جایی واسه کار ، رفتم دنبال کارا

غذا هم که نمیتونستم بخورم از صبح با آب و چایی و دلستر و ... سر میکردم

ناهار هم شیر خوردم و یه کم هم کیک با یه ور صورتم

ساعت 6 عصر:

رسیدم خونه

بابا اینا رفته بودن امام زاده هاشم

قرار بود مثلا مامن بیاد و یه کم دارویی ، سوپی چیزی به من بده

ماشینشون توی راه خراب شده بود در حد عجیب و غریب

اصن هنوز نمیدونیم این چه مدل خرابیی بود

خلاصه با بوکسل خودشون رو کشیده بودن بیرون

ساعت 9 شب:

بلاخره رسیدن خونه

یه مقدار چرک خشک کن و ... به من داد مامان چرا که علاوه بر دندون مسخره ام ، گلوم هم درد میکنه

بعدش نشستیم به حرف و تلوزیون و ...

بعد از نه شب تا الان اتفاق مزخرفی نیافتاده خداروشکر

فک کنم بلاخره تموم شد

لعنتی پشت هم افتاده بود اصن

من معمولا اینقدر منفی نمینویسم

مخصوصا وقتی در مورد زندگی خودم باشه

راستش اصلاانقدر منفی نیست که بخوام بنویسم

ولی امروز خیلی روی مخ بود

هر چیبود شکر خدابدون تلفات جانی تموم شد

یه دندون من این وسطاضافی بود که به درک واصل شد :-D

خیلی دلم میخوا د اپدیت هاتونرو بخونم

ولی یه جور خاصی کلافه و بی حوصه ام که نگو

به موقعش ایشالا

یه پست هم در راستای بازی هولدن باید بذارم که میذارم حالا دیر نمیشه

موفق باشید

روز هاتون مثل باقی روزهای زندگی من به جز امروز :-D

یاعلی

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
نیما

اخرش اینجوری میمیرم

دندونم درد گرفته

بد

بددددددددددددد

میدونم اخرش اینجوری میمیرم

وحتشناکه

دلم میخواد نصف سرم و بکنم بندازم دور

در این حد

یعنی حتی به سختی خنده ام میگیره

این وسط فایل صوتی حاج مهدی تونست لبخند رو بیاره رو لبم

خنده دار نبود البته :-| همین مدل بچه پررویش رو دوست دارم

اخوند خوبی میشه :-D

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نیما